صفحه ها
دسته
اکونومیست فارسی
پوشاک
مقالات لوازم خانگی
dbooks
homeapp.ir
ENGpartner.com
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 22308
تعداد نوشته ها : 129
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
GraphistThem248

لاشه سگ زیر بالش ایرانیان


روستایی بود که فقط یک چاه آب داشت. سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر قابل استفاده نبود. روستاییان پیش پیر ده رفتند تا بپرسند که چه باید بکنند؟

پیرمرد با تجربه به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد. روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو ماند. دوباره پیش او برگشتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم فایده ای نداشت. روستاییان بنابر گفته او برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
پیرمرد پرسید: چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را بیرون آوردید؟ روستاییان گفتند: نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!

تحلیل و تجویز راهبردی:

لاشه سگ حکایت اوضاع ماست. خیلی از مسایل حل نمی شوند. بلکه از دولتی به دولت دیگر و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند. هر چقدر هم آب می کشیم باز هم چاه مان بوی متعفن سگ مرده می دهد. یک مورد را با هم مرور کنیم:

مردم یک مساله مشخص دارند. بخشی از پولشان را پس انداز می کنند با انگیزه های مختلف. یکی می خواهد در آینده خانه بخرد و دیگری جهیزیه دخترش را تامین کند و یکی نیز نقشه دارد کسب وکاری برای خودش راه بیاندازد. مردم می خواهند این پولی که پس انداز می کنند، ارزشش حفظ شود و هم اینکه به صورت معقولی افزایش پیدا کند (پنج سال بعد قدرت خرید بیشتری داشته باشند). این خواسته مردم، کاملا معقول و منطقی است. اما مشکل آنجاست که برای این خواسته مشروع و منطقی جواب مناسبی فراهم نشده.
آیا می توانم به شیوه ای اطمینان بخش، در ایران ماهانه یک متر زمین بخرم؟ نه!
آیا می توانم در سهام صد شرکت استارت آپی که ستارگان موفق سال های آینده هستند سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا اگر تشخیص دهم یک صنعت خاص رشد خوبی خواهد داشت می توانم به راحتی روی آن سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا گزینه های آسانی برای آنکه ریسک خودم را در برابر تغییرات نرخ ارز پوشش دهم وجود دارد؟ نه!
آیا می توانم به جای آنکه در یک صندوق بازنشستگی سرمایه گذاری کنم، در شش صندوق، آتیه ام را تامین کنم؟ نه!

در صورتی که در کشورهایی که بازارهای مالی پیشرفته دارند شما می توانید ماهانه معادل یک متر زمین بخرید! فقط با مراجعه به یک نهاد مالی و یک بار سرمایه گذاری، همزمان سهام دار صد شرکت استارت آپی شوید. اگر با چین تجارت می کنید، می توانید از ابزارهای مالی استفاده کنید که ریسک شما را در برابر تغییرات نرخ یوان پوشش دهد.

فرض کنید که فکر می کنم دلار گران می شود. سه راه دارم: یکی اینکه بروم بازار، دلار بخرم و آنرا بگذارم زیر بالش. دوم اینکه دلار بخرم، آن را در حساب ارزی بانکی بگذارم و سوم اینکه سهام شرکت های با درآمد ارزی بخرم. این سه گزینه تاثیر کاملا متفاوتی بر اقتصاد می گذارند. مقایسه کنید دلاری که زیربالش های ماست و دلاری که در بانک ها می تواند تجمیع شود و تسهیلات ارزی ارایه کند. اما گزینه دوم و سوم در ایران به خوبی کار نمی کند. چرا؟ به این خاطر که مردم به دلیل تجربیات تلخ، در مورد سپرده های ارزی به بانک ها سخت اعتماد می کنند و گزینه سوم نیز محدودیت هایی دارد. بازار سرمایه (بازار خرید و فروش سهام و سایر اوراق بهادار) خوب رشد کرده، اما بعضاً به خاطر ترس و تنگ نظری و مخالفت های جاهلانه، نه تنوع گزینه هایش به میزان مطلوب است و نه آنچنان عمقی دارد که بتواند میزبان حجم نقدینگی 1700 هزار میلیارد تومانی باشد.

مشکل اینجاست که ما گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری پیش روی مردم نگذاشته ایم. لذا مردم مجبورند در صف و در حال هجوم باشند: گاهی برای خرید سیم کارت! گاهی خودرو، زمانی طلا و سکه، گاهی ارز و گاهی هم هجوم برای پس گرفتن پول شان از موسسات مالی اعتباری بی اعتبار! و نباید مردم را ملامت کرد. باید کسانی را ملامت کرد که کار را به اینجا کشاندند.

دقت کنید که منظورم این نیست که فقط نبود گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری، تنها لاشه سگ است. افزایش کنترل نشده نقدینگی، بی اعتقادی به بخش خصوصی، نگاه قیم مابانه به مردم، تخصیص بودجه بسیار ناکارآمد دولتی، عدم تعامل پذیری جهانی و وابستگی دولت به درآمدهای نفتی ... لاشه سگ هایی هستند که تا از چاه بیرون کشیده نشوند، همچنان بوی تعفن ما را آزار خواهد داد.

به گواه تاریخ و شهادت خارجیان، ایرانیان تجارت را خوب می فهمند و خرید و فروش در ذات شان است. اگر بازار خوبی فراهم شود و گزینه های سرمایه گذاری متنوع و متعدد فراهم شود شک ندارم که پول و پس انداز مردم گزینه های خود را پیدا خواهد کرد و چرخ های تولید بهتر خواهد چرخید.

مجتبی لشکربلوکی

زن صیغه ای دوم حسن آقا و جامعه زرد

نشسته بود روبرویم و خیلی شیرین و با ولع داشت در مورد زن صیغه ای دوم حسن آقا صحبت می کرد. حسن آقا زنش مریض شده بود و از پا افتاده بود. مدت ها صبر کرد. البته به فکر ازدواج مجدد نبود. اما یک روز که کرکره مغازه سبزی فروشی اش را می زند بالا دختری وارد مغازه می شود و مقداری نعنا می خواهد. نیم کیلو نعنا همان و اینکه پونه نشست پای سفره عقد حسن آقا همان. پونه نام آن دختر جوان بود.

از سیر تا پیاز ماجرا با ماکزیمم جزییات را دوست داشت برایم تعریف کند. یعنی اگر بهش فرصت می دادم تا رنگ سفره عقد را هم می خواست برای من تعریف کند. صحبتش را که تمام کرد (و به عبارت بهتر صحبتش را قطع کردم). نگاهش افتاد به کتاب های روی میزم. دید دارم کتاب های تاریخی و نشریات اقتصاد سیاسی می خوانم.

گفت خسته نمی شوی این همه می خوانی؟ این ها اسمش رویش هست تاریخ که تمام شده است. حالا اونها هر غلطی کردند، کردند. به ما چه؟ ولشون کن. الان رو بچسب! این سیاست هم که پدر و مادر ندارد. در دو جمله و کمتر از سی ثانیه پرونده دو رشته (تاریخ و اقتصادسیاسی) را در هم پیچید.
 

تحلیل و تجویز راهبردی:

احتمالا همه ما اسم روزنامه نگاری زرد یا مجله زرد (به انگلیسی Tabloid) را شنیده ایم. رسانه زرد به نشریات و خبرنگارانی اطلاق می‌شود که پایشان را از اصول حرفه‌ای و اخلاقی روزنامه نگاری بیرون گذاشته و با تمرکز بر موضوعاتی مانند مسایل اخلاقی، خانوادگی، رسوایی و تهمت‌های جنسی،  با دست آویز کردن موضوعات احساسی و کم عمق به افزایش تیراژ و میزان فروش می پردازند
روزنامه های زرد در همه کشورها هستند. نگرانی آنجاست که ما با جامعه زرد روبرو باشیم. این جامعه زرد است که خطرناک است. جامعه ای که برای داستان های دختر وسطی حسین آقا، پسر شیشه ای حاج خانوم طبقه بالایی و سایز .... فلان سلبریتی وقت بیشتری می گذارد تا بررسی صلاحیت نمایندگان پارلمان و نمایندگان شورای شهر و روستا و بررسی عملکرد آنان در عمل یک جامعه زرد است. جامعه زرد، جامعه ای است که به موضوعات پیش پا افتاده، مسایل بی اهمیت، می پردازند و از مسایل عمیق در می مانند.

چه می توان کرد؟

به نسبت یک قرن پیش، اکنون جامعه  بسیار بسیار با تحصیلات تر شده است. میزان کسانی که تحصیلات تکمیلی دارند به وضوح چندین برابر شده است. اما مشکل آنجاست که با همان نرخ این تحصیلات (مدرک رسمی) به سواد (فهم و درک عمیق) تبدیل نشده است. مشکل آن جاست که من تخصصم تاریخ است و تو تخصص ات علوم سیاسی. تو به زبان تخصصی و در محدوده خاص خودت حرف می زنی و من نه آن را جذاب می یابم و نه آن را می فهمم. من نیز همین.

وظیفه ماست سعی کنیم در هر جمعی که می توانیم و در هر سطحی که می شود، فهم و درک به جامعه تزریق کنیم به زبان ساده و کاربردی در مورد مهم ترین مسایل (و نه مساله نماها و شبه مساله ها). اگر علوم سیاسی خوانده ایم بگوییم که چرا حزب در بلندمدت از نان شب هم واجب تر است. اگر اقتصاد خوانده ایم به زبان ساده توضیح دهیم که وقتی همه ما چه دولتمردان، چه نمایندگان مجلس و چه مردم کوچه و بازار نگاه قلکی به بانک داریم در بلندمدت چه بلایی سر جامعه می آید. اگر جامعه شناسی خوانده ایم در مورد بروز و ظهور یقه طلایی ها صحبت کنیم. اگر حقوق خوانده ایم به مردم در مورد حقوق اساسی شان آگاهی دهیم. اگر تاریخ خوانده ایم تذکر دهیم که دقیقا 5، 10، 50 یا 100 سال پیش همین موضوع پیش آمد، آن موقع واکنش نخبگان و جامعه چنین بود و ما دیگر چنین اشتباهی را تکرار نکنیم. 

اگر این «دانش رسمی فردی» (تحصیلات) را به «فهم عمیق جمعی» تبدیل نکنیم آنگاه از دل همین جامعه شهردار بی سواد، نماینده بی سواد، وزیر بی سواد بر مسند قدرت خواهد نشست. چرا که شهرداران، نمایندگان، وزیران از دل همین جامعه انتخاب می شوند.  از دل همین جامعه ای که زن دوم صیغه ای حسن آقا را بیشتر از دستاوردها، و دلنگرانی های امیرکبیر می شناسد.

شاید به خاطر همین باشد که کسی گفته بود: ما ستم‌ را نشانه‌ گرفته‌ بودیم، ای‌ کاش نخست‌ جهل‌ را نشانه‌می گرفتیم‌. مبارزه با فقر و فساد و تبعیض بدون فهم و سواد، منجر به بازتولید فقر و فساد و تبعیض به شیوه ای جدید خواهد شد.

مجتبی لشکربلوکی

قورباغه ات را گاز نزن! قورت نده! فقط خط مرگ تعیین کن!



کنت دو گوبینو سفیر فرانسه در ایران، که مشاهده گری تیزبین بود، کتابی نوشت به عنوان: سه سال در ایران. در بخشی از کتابش نوشت: ایرانیان ساعت تعیین نمى‏ کنند. مى‏ گویند عصر مى‏ آیم و گاه میزبان را از ساعت  ۳ تا ۸ منتظر مى‏ گذارند. لندور انگلیسی که در اوایل قرن بیستم از ایران بازدید داشته در خاطراتش می نویسد: در هیچ جای جهان مثل ایران وقت بی ارزش نیست. ایرانی باید فرصت داشته باشد تا در کاری فکر کند.

خلاصه آنکه اگر در سراسر هستی، وقت طلاست، در ایران عجله و تعیین وقت کار شیطان است و چو فردا شود فکر فردا کنیم!
 
یکی از مدیران ارشد در کشور ما تابلویی زد که تعداد روز مانده به اتمام پروژه (طبق برنامه) را نشان می داد. فرض کنید که این تابلو (در بدترین حالت) هزینه ای معادل با روزانه ۴۰ میلیون داشت. یعنی سالانه ۱۵ میلیارد تومان دود می شد و می رفت هوا. اعتراض های زیادی به این کار صورت گرفت. اما واقعیت آن است که کار وی درست بوده است و آن ۱۵میلیارد تومان دود نشد و نرفت هوا بلکه سرمایه شد و نشست روی زمین. بیشتر توضیح می دهیم. کمی صبر کنید.

هر سال بیش از ۱.۵ میلیون نفر در سراسر دنیا در مسابقه های دوی ماراتن شرکت می کنند. بیش از نیمی از این افراد برای اولین بار در زندگی خود به این تجربه جالب دست می زنند. یکی از انگیزه های غالب برای شرکت در دوی ماراتن «به چالش کشیدن مرزهای توانمندی خود» است. اما نکته جالبی که مطالعه دو پژوهشگر کنجکاو نشان داد این بود که افرادی که در یک سال پایانی اتمام دهه عمر خود هستند (یعنی ۲۹ ساله، ۳۹ ساله، ۴۹ ساله و …) دو تا سه برابر  بیشتر از افرادی که در سالهای قبل یا بعد از این سال پایانی هستند (یعنی ۲۸ یا ۳۱ ساله) در دوی ماراتن شرکت می کنند. این پدیده تحت عنوان «تاثیر نقاط پایانی» شناخته می شود.

به عبارت ساده تر زمانی که به نقاط پایانی یک دهه از عمر خود نزدیک می شویم یا به نقاط پایانی یک پروژه نزدیک می شویم احساس از دست دادن بخش مهمی از فرصتهای زندگی در ما موجی از انرژی و انگیزه برای انجام کارهای چالشی تر ایجاد می کند. جالب اینکه بسیاری از این نقاط پایانی صرفا «قراردادی» هستند و ذاتا اثر خاصی ندارند. مثلا واقعا بین ۳۶ سالگی و ۳۹ سالگی واقعا چه تفاوتی وجود دارد؟


تحلیل و تجویز راهبردی:

چگونه می توان با به کارگیری نقاط پایانی، سه حوزه زندگی، کسب وکار و کشورداری خود را بهبود دهیم؟
1: فرجام سازی: گفته شد که نقاط پایانی صرفا قراردادی هستند بنابراین نباید منتظر آن ها نشست بلکه باید آن ها را خلق کرد. هر کاری را به قطعات متعدد تبدیل کنید. از پروژه گرفته تا عمر، از ساختن خانه گرفته تا یک نبرد انتخاباتی. برای شروع می توانید از فعالیتهای ساده روزانه شروع کنید. هر کاری را که می خواهید انجام دهید را می توانید به قدمهای کاری بین ۳۰ تا ۴۵ دقیقه بشکنید و در انتهای هر قدم یک استراحت یا وقفه (ولو به صورت ذهنی) داشته باشید. با این کار در طول یک روز کاری بیش از ۸ نقطه پایانی تعریف می کنید که هر کدام انرژی و انگیزه ما را برای اتمام یک قسمت از کار افزایش می دهند.

2: نقاط پایانی با زمان مشخص معنا پیدا می کنند. ایمیلی دریافت می کنید که از شما خواسته است فرمی را تکمیل کنید، یا در مورد گزارشی نظرتان را بدهید، یا در خصوص مساله ای تصمیم تان را اعلام کنید. اما زمان مشخصی برای این کار مطرح نشده است. مطالعات مختلف نشان می دهد که احتمال تکمیل کارهایی که خط مرگ یا خط پایان (Deadline) مشخص و معقولی ندارند ۲۵ تا ۵۰% کمتر از حالتی است که یک خط پایان مشخص برای آنها تعیین شده است. به عنوان نمونه افرادی که از آنها خواسته شده است که تا فرم اهدای عضو خود را تا دو هفته دیگر تکمیل کنند بیشتر از حالتی است که این درخواست بدون زمان مشخصی مطرح شده باشد. خط پایان نباید مبهم باشد: به جای اینکه بگویید کار را تا «اواخر ماه» یا «چند هفته آینده» تحویل بدهید، سعی کنید که یک تاریخ مشخص و در صورت نیاز یک ساعت مشخص را تعیین کنید. مثلا ترامپ از ماه ها قبل ۴ نوامبر را تاریخ عملی کردن تحریم های جدید معین کرده است. یکی از بدترین حالتهای تعریف خط پایان این است که بگویید «در اسرع وقت»! یا «در اولین زمان ممکن». بنابراین به قول آن نویسنده (برایان تریسی) لازم نیست قورباغه تان را اول صبح قورت بدهید. فقط کافیست یک پروژه یا وظیفه دشوار را قطعه قطعه کنید و برایش خط پایان تعریف کنید. 

اگر آن هزینه ۱۵ میلیارد تومانی باعث شده باشد که پروژه ۱۰۰۰ میلیاردی فقط ۱۰۰ روز زودتر به نتیجه برسد آن تابلو، هزینه نبوده است بلکه به وضوح سرمایه گذاری بوده است. به ویژه در کشوری مانند ایران که عجله کار شیطان است و عصر می آییم بین ساعت سه تا هشت!

نوشته مشترک محمد حسین رضازاده و مجتبی لشکربلوکی

آیا عهدنامه ترکمانچای دوباره در ایران تکرار می شود؟


عهدنامه ترکمانچای به انگلیسی Treaty of Turkmenchay

چند سال پیش از من دعوت شد برای گروهی از مشاوران آموزش و پرورش سخنرانی کنم. از دوستی که مسؤول برنامه بود پرسیدم که مایلند درباره چه موضوعی صحبت کنم و پاسخ داد: راجع به هر موضوعی که خودتان صلاح می دانید، هر چه شما بفرمایید خوب است!

اتفاقاً سخنرانی من همزمان شد با سالگرد امضای فرمان مشروطه و من از این حُسن تصادف استفاده کردم و گفتم نزدیک به یک قرن از انقلاب مشروطه گذشته و هنوز بعضی از ما اهمیت «مشروطیت» را درنیافته ایم. این که امروز به من بگویید «هر چه شما بفرمایید خوب است» باعث می شود که شما نتوانید بر عملکرد من نظارت کنید.


در جامعه، هنگامی که به کسی «وکالت» می دهیم که چند پله بالاتر از دیگران بنشیند و با این وکالت، فرصت و قدرت بیشتری به او تفویض می کنیم باید «نظارت» بیشتری نیز بر او اعمال کنیم. دادن چنین «ولایتی» بر من، نشان می دهد که این جمع، نه دارای «طرح و برنامه» است و در نتیجه نه دارای «ارزیابی و قضاوت». جامعه ای که به کسی قدرت این را بدهد که بدون برنامه و نظارت عمل کند هنوز در دوران فتحعلیشاه بسر می برد و چنین جامعه ای باید منتظر تکرار ترکمانچای باشد [و مستحق آنست]. (برگرفته از نوشته دکتر سرگلزایی).

تحلیل و تجویز راهبردی:

جمله معروفی هست که می گوید قدرت فساد می آورد. این جمله غلط است! این قدرت نیست که فساد می آورد. قدرت بدون قید است که فساد می آورد. بگذارید مثالی را با هم مرور کنیم:

داور فوتبال، قدرت بالایی دارد. می تواند هر بازیکنی را اخراج کند. گل را آفساید اعلام کند و آفساید را گل! قدرت آن بی نظیر است از این جهت می توان گفت که وی قدرت مطلق را دارد اما چهار مکانیزم وجود دارد که وی را محدود می‌کند:

1-برای رسیدن به این جایگاه باید دوره های حرفه ای را گذرانده باشد و مدارک تایید کننده صلاحیت را کسب کرده باشد و اگر دست از پا خطا کند، صلاحیتش تمدید نخواهد شد.

2-در زمان قضاوت تمام تصمیم های وی را 100 هزار نفر می بینند و در مورد قضاوت وی قضاوت می کنند. موقعیت ها، تصمیم ها و نتایج تصمیم وی کاملا شفاف است. وی در یک اتاق شیشه ای قرار می گیرد.

3-پیش از شروع بازی، قواعد داوری مشخص، مدون و جهان شمول است و همه نیز این قواعد داوری را می دانند. قضاوت او را با قواعد می سنجند. مثلا هیچ داوری نمی تواند بازی را دلبخواهی در دقیقه 75 به پایان ببرد.

4-بعد از بازی مورد ارزیابی قرار می گیرد و اگر خطایی کرده باشد مسیر رشد شغلی، درآمد، شرافت حرفه ای اش لکه دار می شود. یعنی تصمیمات اشتباه (عمدا یا سهوا) همراه با عقوبت است و حتی ممکن است برای تمام عمر از قضاوت محروم شود.
داور قدرت دارد. قدرت بالایی نیز دارد. اما «قدرت چارچوب مند» دارد. وقتی می گوییم قدرت فقط در مدیران ارشد و داوران فوتبال خلاصه نمی شود. معلمی که فرزندم را به او و راننده ای که فرمان را به او سپرده ایم و اصولا هر کس که تصمیمش می تواند بر زندگی دیگران تاثیر داشته باشد صاحب قدرت است.

اگر می خواهیم مدرسه مان، محله مان، شهرمان، استان مان، وزارت خانه مان، مجلس مان و کشورمان توسعه پیدا کند. باید به کارگزاران «قدرت» داد. قدرت است که می تواند مسیر یک کشور را تغییر دهد. اما این شرط کافی نیست. قدرت باید چارچوب مند باشد. قدرت با سازوکارهای چهارگانه زیر مقید و مشروط می شود.

صلاحیت: همانگونه که سرنوشت مسافران یک هواپیما را به خلبانی می دهیم که تمام دوره های مهارتی لازم را طی کرده نباید سرنوشت کشور را به دست آقازاده یا خانم زاده ای بدهیم که صرفا به خاطر پدر/مادرش در لیست قرار گرفته و هیچ یک از صلاحیت های لازم برای کشورداری را ندارد.

اتاق شیشه ای: رفتار، تصمیمات، امضاها، توصیه ها، رای ها، انتخاب های قدرتمندان باید در اتاق شیشه ای باشد. هیچ چیز نیز نباید مانع از افشای اطلاعات شود. حتی محرمانه ترین اطلاعات را نیز بعد از سال ها افشا می کنند.

عقوبت: نظارت اگر بدون عقوبت باشد بی فایده است. فردی که به او قدرت دادیم اگر فقط در پی گذاشتن قوم و خویش خودش در این هیات مدیره و آن هیات مدیره باشد باید عقوبت شود و کمترین اش این است که خطاهایش افشا شود تا بار دیگر به او اعتماد بی جا نکنیم.

تعهدات روشن: آنانکه انتخاب میشوند باید دارای برنامه و تعهدات روشنِ مکتوبِ اعلام شده باشند. نه آنکه با حرف های مبهم هیجانی شعاری پوچ به صندلی ها برسند و دیگر پاسخگوی هیچ چیز نباشند.

اگر قدرت با توسل به چهار سازوکار فوق، چارچوب مند و مشروط نشد، تصمیم گیران عزیز یا عمداً یا سهواً دچار خطاهای بزرگ خواهند شد و ترکمانچای ها تکرار و تکرار می شوند. این خطاست که بگوییم هر چه آن خسرو کند، شیرین بود! ظاهرا تجربه و تاریخ نشان داد که نتیجه کار خسروان، همیشه شیرین نیست!

مجتبی لشکربلوکی

سندروم توجه کور و گوریل نامریی




در یک آزمایش علمی، از افراد خواسته شد تا به تماشای بخش هایی از یک بازی بسکتبال بپردازند و تعداد پاس‌های رد و بدل شده بین بازیکنان را بشمارند. هر کسی توانست تعداد پاس ها را درست بشمارد، برنده است. آن‌ها از پس این کار به خوبی بر آمدند. از افراد پرسیده شد که آیا متوجه چیز عجیبی هم در فیلم شده اند و آن ها گفتند نه!

 اما هدف از این آزمایش چیز دیگری بود. در لابه لای این بازی، فردی با لباس یک گوریل وارد زمین می‌شد، درست وسط زمین می‌ایستاد و به سینه اش می‌کوبید و از زمین خارج می‌شد. در حالی که دیدن چنین جانور غول پیکری وسط یک زمین بسکتبال به مراتب راحت تر از ندیدن او بود. اما آزمایش شوندگان به اندازه ای درگیر شمارش تعداد پاس‌ها بودند که حتی کوچک ترین بویی نبردند. این آزمایش با افراد مختلف بارها و بارها تکرار شد و نتایج همان بود!

دانشمندان دانشگاه کالیفرنیا دریافته اند زمانی که فردی شروع به جست‌وجوی هدفمند یک شی‌ء می‌کند، نواحی متعددی در مغز برای رهگیری شخص، حیوان یا شی گم‌شده بسیج می‌شوند. این بدین معناست که چنانچه فردی به دنبال کودک گمشده اش در یک جمع شلوغ است، نواحی مغز که معمولاً به تشخیص دیگر اشیا اختصاص داده می‌شوند و حتی نواحی که برای تفکر انتزاعی تنظیم شده‌اند، کانون توجه‌ را تغییر داده و به بخش جست‌وجو ملحق می‌شوند. بنابراین مغز به سرعت به یک یابنده کودک، تبدیل شده و منابع مورد استفاده‌اش برای سایر فعالیت‌های ذهنی را از امور دیگر فارغ و به این امر اختصاص می دهد. زمانی که تمرکز شدید ما روی چیزی باعث شود تا دید ما به هر آنچه در اطرافمان می گذرد محو شود، ما دچار «توجه کور» می شویم.

☑️⭕️تجویز راهبردی:
در کتاب «مغز بودا: علم عصب شناسی کاربردی در شادکامی، عشق و خرد» می گوید توجه مغز را شکل می دهد. به عبارت دیگر آنچه ما به آن توجه داریم عملاً همان چیزی است که در بافت مغزمان شکل خواهد گرفت. بنابراین بسیار مهم است که چه سوالی را برای خود تعریف کنیم. اگر از خود سوال کنیم که چه ماشینی بخرم؟ آنگاه در طول روز همواره به ماشین هایی که از کنارمان می گذرند توجه می کنیم و به تابلو حراجی 80 درصدی که یک فرصت فوق العاده است بی توجه خواهیم بود. اما در هر صورت چاره ای نداریم، که در هر برهه ای از زندگی بر روی یک یا چند مساله محدود تمرکز کنیم. اما مشکل آنجاست که تمرکز باعث توجه کور می شود (یعنی ندیدن دیگر ابعاد و فرصت ها و ....) چه باید کرد؟

راهکار آنست که علاوه بر تمرکز بر سوالات راهبردی، زمینه را برای تنوع افکار، تجربیات، ایده ها و گزینه ها، انتقادها و کانال های اطلاعاتی فراهم کنیم. چهار تکنیک زیر کارساز است:

1- ﺻﺪاﻫﺎی ﺟﺪیﺪ: با اﻓﺮادی از ﮔﺮوه های ﻣﺘﻔﺎوت از طبقه اجتماعی-فرهنگی خودتان، با کارشناسانی غیر از رشته تخصصی خودتان و با افرادی با مذهب، پیشینه، سن و سال و تفکر متفاوت از خودتان گهگاهی گفتگو کنید.  
2- ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎی ﺟﺪیﺪ: ممکن است اﻓﺮاد جدید و متفاوت پیدا نکنید، با همان دوستان قدیمی در ﻣﻮرد ﻣﺴایل تکراری ﺑﺎرﻫﺎ و ﺑﺎرﻫﺎ ﺑﺤﺚ نکنید. ﭼﻨیﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎیی در ﻧﻬﺎیﺖ کﺎﻣﻼً ﺑی¬ﺧﺎﺻیﺖ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺷـﺪ. با افراد قدیمی، مسایل جدیدی را انتخاب کنید تا گفتگوهای جدیدی شکل بگیرد.
3- دورﻧﻤﺎﻫﺎی ﺟﺪیﺪ: برای خود اهداف جدید و متفاوت تعریف کنید. داشتن اهداف متفاوت باعث می شود در ﺟﺴﺘﺠﻮی راههای ﺟﺪیﺪی ﺑﺮای ﻧﮕﺎه ﺑﻪ زندگی، خانواده، مردم، ﺑﺎزار، ﻣﺸﺘﺮی و روابط بین الملل، هدف ﻣﺘﻔـﺎوت تعریف کنید آنگاه خواهید دید همان خیابانی هر روز از آن رد می شدید آن خیابان نیست.
4- آزﻣﻮن های ﺟﺪیﺪ: آزﻣون های کﻢ ریﺴک و کﻮﭼک ﻗﺎدرﻧﺪ کﻪ یﺎدﮔیﺮی فردی/ﺳﺎزﻣﺎن/ملی را ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺒﺨﺸﻨﺪ و ﻣﺸﺨﺺ کﻨﻨﺪ کﻪ ﭼﻪ ﭼیﺰی اﺣﺘﻤـﺎﻻً درﺳﺖ کﺎر ﻣی کﻨﺪ و ﭼﻪ ﭼیﺰی اﺣﺘﻤﺎﻻً ﻧﻪ؟ و همچنین باعث می شوند که ما پدیده های جدید را تجربه کنیم و توجه ما از کوری به در آید.

تمام راهکارهای چهار گانه فوق هم در سطح زندگی شخصی کاربرد دارند و هم برای سازمان و کشور و همه در یک چیز مشترکند. می خواهند به ما بگویند که نمی توانیم همزمان به همه پدیده ها توجه کنیم. با صداها، گفتگوها، دورنما و آزمون های جدید بار دیگر و به گونه ای دیگر به دنیا نگاه می کنیم و درخواهیم یافت هر بار دنیا چیز دیگری است. همه ما در معرض توجه کور هستیم و شاید به همین خاطر باشد که خداوند با پرسشی تلخ به ما تلنگر زده است: در زمین و در وجود خودتان نکات و نشانه هایی است، آیا نمی بینید؟

دکتر مجتبی لشکربلوکی
X