معرفی وبلاگ
دانلود بهترین و پر فروش ترین کتاب های مدیریتی، انگیزشی، نایاب، بازاریابی و فروش، هوش هیجانی، زبان بدن، EQ
صفحه ها
دسته
اکونومیست فارسی
پوشاک
مقالات لوازم خانگی
dbooks
homeapp.ir
ENGpartner.com
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 19842
تعداد نوشته ها : 123
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
GraphistThem248

دیسلکسیای راهبردی ؛ اختلال ذهنی مدیران ارشد و جامعه


دیسلکسیا (به انگلیسی dyslexia) نام نوعی اختلال ذهنی ویژه است. اما قبل از آنکه بیشتر توضیح دهم لطفا به سوالات زیر پاسخ دهید:

هنگامی که وارد یک ساختمان اداری بزرگ می شوید، در پیدا کردن اتاق موردنظر دچار مشکل می شوید؟ و یا بعد از خروج، مسیر بازگشت را پیدا نمی‌کنید؟
در مکان های شلوغ به راحتی گم می شوید؟
وقتی کسی از شما آدرس مکانی را می پرسد، دچار سردرگمی می شوید و طول می کشد تا ذهن خود را جمع و جور کنید تا به طرف بگویید که از کدام طرف برود؟

اگر پاسخ شما به بیشتر سوالات فوق، مثبت است شما به «دیسلکسیای جهتی» مبتلا هستید. در حالت کلی، دیسلکسیا به معنای اختلال و ناتوانی در یادگیری می باشد. نوع خاصی از دیسلکسیا، دیسلکسیای جهتی (یا جغرافیایی) می باشد. این اختلال به مفهوم ناتوانی در جهت یابی مسیرها و تشخیص مسیر حرکت است. برخی از صاحبنظران معتقدند که این اختلال نوعی اختلال معروف «کم تمرکزی-بیش فعالی» است که همه ما آن را در مورد کودکان شنیده ایم


(برگرفته از دکتر رضا صالح زاده)

تحلیل و تجویز راهبردی:

وقتی یک کشور یا سازمان یا مجموعه نمی تواند مسیر درست را تشخیص دهد و در جهت یابی دچار اشتباه می شود می توان گفت که آن کشور/سازمان/مجموعه نیز دچار دیسلکسیای جهت یابی یا همان استراتژیک (راهبردی) شده است.

بگذارید یک نمونه واقعی را با هم مرور کنیم: از مدت ها پیش آنانکه می توانستند مسیر آینده را بر اساس قواعد منطقی اقتصاد تشخیص دهند می گفتند و پیشنهاد می دادند اگر وضعیت بانک ها اصلاح نشود، قادر به مقابله با بیماری مزمن رشد بالای نقدینگی نخواهیم بود و ما با حجم بزرگتری از پول داغ روبرو خواهیم بود. پیشنهادهایی هم داشتند. شاخک های نظام تصمیم گیری کشور یا کار نکرد و یا اگر کار کرد آنقدر آن را جدی نگرفت که برایش چاره اندیشی جدی کند. چندین و چند نوبت در مراجع مختلف تصمیم گیری مطرح شد. نتایج آن جلسات در نهایت تبدیل شد به یک برنامه مبهم و کم رمق که با یک پیگیری کم رمق تر ادامه یافت. در طول این سال ها، همانند غالب سال‌های پس از شوک اول نقتی (1353)، نقدینگی با ضریبی وحشتناک رشد کرد و در مقابل اقتصاد واقعی (تولید کالاها و خدمات) رشدی به همان اندازه نداشت. انباری از باروت داشت شکل می گرفت و روز به روز باروت بیشتری در این انبار بارگیری می شد. این انبار یک جرقه کبریت می خواست که متاسفانه پیدا شد. در همین مدت، بارها و بارها تصمیم سازان، کارشناسان و تحلیل گران گفتند و نوشتند که اوضاع خطرناک است. اما سندروم «کم تمرکزی-بیش فعالی» باعث شد که این مساله کنار صدها مساله دیگر اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، امنیتی، ورزشی و البته اقتصادی قرار گیرد. کم تمرکزی و بیش فعالی باعث می شود که شما هزاران پرونده را باز کنید و هزاران پرونده را در ذهن تان همزمان مرور کنید ولی به هیچ کدام نمی توانید به درستی رسیدگی کنید. همزمانی بیش فعالی و کم تمرکزی باعث می شود که نتوانید جهت را درست تشخیص دهید. آنقدر فکر و ذهن تان مشغول است که نمی توانید دست چپ تان از دست راست تان تشخیص دهید.

چه می توان کرد؟
اولین اصل تفکر استراتژیک اینست: زمان و توان و منابع ما محدودند. تمرکز باید کرد. نمی توان به همه چیز پرداخت. این زمان/توان ذهنی/منابع محدود را باید با وسواس به موضوعات مختلف تخصیص داد. باید خسیس بود. افرادی که دست و دل بازانه به همه چیز می پردازند و همه چیز را مهم می دانند کشورشان/سازمان شان/مجموعه شان را به فنا می دهند. پس کلید اول آن است که باید اولویت بندی کرد و سخت گیرانه تعداد موضوعات را کاهش داد. اگر همه راضی بودند که موضوع ما نیز در اولویت قرار گرفت، بدانید که اشتباه رفته اید!
واژه دستمالی شده «عزم ملی» را همه ما شنیده ایم. این «عزم ملی بدبخت» نمی تواند به هزاران موضوع تعلق پیدا کند. هر کشوری/سازمانی/مجموعه ای نمی تواند در آن واحد بیشتر از 5 الی 7 موضوع راهبردی داشته باشد. عزم ملی را نمی توان بین هزاران موضوع تقسیم کرد.

دومین کلید این است اگر سازمانی/جامعه ای دچار دیسلکسیای راهبردی شد، ریشه آن را باید بیشتر در ذهن مدیران ارشد آن جست البته بدیهی است که بخشی از مشکل به فرهنگ و ویژگی های جمعی اعضای آن جامعه/سازمان نیز باز می گردد. دو راه بیشتر نداریم: یا مدیرانی انتخاب شوند که نشان داده اند هوشمندی مسیریابی و جسارت تمرکز را دارند، یا آنکه آن قدر گفتگوی آزاد انجام دهیم که همه و همه ما، به ویژه نخبگان قدرت، ثروت، منزلت و معرفت به یک اجماع بر سر نقشه راه برسند (کدام مقصد از کدام مسیر).

اینکه یک جامعه یا سازمان برای مدتی دچار دیسلکسیای راهبردی شود، شاید طبیعی باشد اما اینکه سال ها بگذارد و هنوز مقصدها و مسیرهای اشتباه انتخاب کند گناهی نابخشودنیست. چند بار باید سرمان به سنگ بخورد تا دریابیم باید خود را درمان کنیم؟

مجتبی لشکربلوکی

من با پاهایم رای می دهم! این پیام واضح است؟


زمان آن رسیده است که با این حقیقت عریان روبرو شویم؛ اگر تا دیروز ما با پدیده «مهاجرت نخبگان (به انگلیسی Elite Immigration)» روبرو بودیم اکنون با پدیده «مهاجرت فراگیر» مواجهیم. پدیده ای به مراتب عمیق تر، وسیع تر و دردناک تر! عادی و نخبه، قشر مرفه و متوسط، تحصیل کرده و در حال تحصیل، به فکر رفتن هستند. چرا ترجیح می دهند به کشوری دیگر بروند و از صفر شروع بکنند؟ چرا دانشجویان کارشناسی هم و غم شان گرفتن پذیرش از دانشگاه های خارجی و رفتن است؟ چرا مهاجرت رخ می دهد؟

زمانی در تاریخ سیاسی مساله مهاجرت را تعبیر کرده اند به رای دادن با پا! یعنی کسانی که حرفشان را پای صندوق های رای نمی زنند بلکه می گذارند و می روند. از مهم ترین دلایل مهاجرت می توان به دو مساله اشاره کرده و آنها را در دو کلمه ساده، بسیار پیش پا افتاده اما عمیق و بسیار دردناک خلاصه کرد: امید و امنیت

دو دلیل اصلی مهاجرت مردم از ایران : امید و امنیت

امید (به انگلیسی Hope) تعریف ساده اش می شود: برداشت مثبت نسبت به تغییر ملموس در آینده.

فردی که برای مدتی در چین زندگی کرده، می گفت در بسیاری از نقاط چین زندگی به مراتب بدتری از ما دارند. حتی او از برخی محلات شهری دیدار کرده بود که توصیفش واقعا تکان دهنده بود. به مراتب زندگی ما در مقابل آنان بهتر بود. اما می گفت یک نکته مهم در همان محلات با سطح زندگی بسیار پست و گاه مشمئزکننده وجود داشت: امید. چرا؟

چون نشانه های روشن تغییر را دیده بودند؟ چگونه؟ محله های کناری یا شهرهای دیگر را دیده بودند که یکی پس از دیگری بازسازی می شوند و سطح زندگی شان بهبود پیدا می کند.

افراد یک کشور باید نشانه های امید را درک کنند. بخوانید نوید بهتر شدن، نه همین الان بلکه تغییرات ملموس در آینده. اما وقتی تحصیل کردگان، ثروتمندان و کارآفرینان همه در این سفارت خانه و آن سفارت خانه به فکر اقامت و تابعیت هستند این یعنی من آینده را روشن نمی بینم. بنابراین نه تظاهرات می کنم. نه انتخابات را تحریم می کنم و نه خیابان ها را شلوغ می کنم. فقط با پاهایم رای می دهم یعنی از این مملکت می روم!

پیش خودش می گوید: می دانم که باید در کشور دیگر از صفر شروع کنم. می دانم که اخلاقا درست نیست که پولی که در این سرزمین کسب کرده ام را در کشور دیگری سرمایه گذاری کنم و می دانم که در این کشور تحصیل کرده ام و به این سرزمین مدیونم اما ظاهرا چاره ای نمانده است.

امنیت (به انگلیسی Security) را نیز اینگونه تعریف می کنم: برداشت مثبت نسبت به با ثباتی وضعیت و قابل پیش بینی بودن متغیرهای کلیدی.

وقتی شهروندان یک سرزمین در جمع های خانوادگی خود راجع به جنگ گفتگو می کنند، وقتی در یک کشور برای بسیاری از کالاها باید تا ظهر صبر کنی که قیمت بر اساس دلار در بیاید می توان از اطمینان و برنامه ریزی بلندمدت صحبت کرد؟ آیا در آن کشور صحبت از فرزندآوری و سرمایه گذاری حرف معقولی است؟

بسیاری از کسانی که می روند فقط یک دلیل ساده دارند: آرامش روانی ندارم. چرا مانند شهروندان دیگر کشورها، نباید تصویر مشخصی از ده، بیست و سی ساله زندگی شخصی و اوضاع کشور خودم داشته باشم؟ به همین خاطر است که عده ای ترجیح می دهند فرزندان خود را در خاک دیگری به دنیا بیاورند. چون به فردای این خاک مطمئن نیستند. سوال آنان این است که چرا باید میان این همه کشور، فقط کشور ما اینچنین همواره زیر سایه جنگ و زیر بار تحریم ها باشد؟

تجویز راهبردی برای خروج از ایران:

مدیران ارشد کشور ممکن است به تظاهرات، اعتصابات و اغتشاشات حساس باشند و باید هم باشند برای آن شورای امنیت استان و شورای امنیت ملی را تشکیل می دهند و تدبیر می کنند. اما بهتر است برای این مهاجرت فراگیر (پدیده ای بسیار وسیع تر و وخیم تر از مهاجرت نخبگان) نیز تشکیل جلسه دهند و تدبیر کنند.

برای آغاز، شاید یکی از اولین راهکارها استفاده از «تست امید» باشد: قبل از هر جهت گیری، هر سیاست گذاری، هر سخنرانی از خود بپرسند حاصل این تصمیم/سیاست/سخنرانی من، افزایش امید و امنیت است یا منجر به تخریب سرمایه اجتماعی (امید + امنیت) می شود؟

همین سیاست ها، تصمیم گیری ها و سخنرانی های ساده ماست که به جامعه امنیت و امید تزریق می کند! همین سخنرانی و سیاست هاست که تعیین می کند نخبه باهوش بعدی در ایران به دنیا بیاید یا در استرالیا؟ همین سیاست ها و سخنرانی هاست که تعیین می کند میلیارد دلار بعدی در ایران سرمایه گذاری شود یا در گرجستان؟ همین سیاست ها و سخنرانی هاست که تعیین می کند دفتر بعدی شرکت های برتر جهانی در علی آباد ایران تاسیس شود یا حیدرآباد هندوستان.

هنوز دیر نشده است! ایران همچنان جذاب و دوست داشتنی است. بگذاریم برای ساختن این سرزمین دست ها بکار افتد و آستین ها بالا زده شود و نه اینکه «پاها» عزم رفتن کنند و هزاران سر (مغز) و میلیاردها سرمایه (ثروت) را با خود برای همیشه ببرند!

مجتبی لشکربلوکی

دراگون یا هیولا یا اژدهای کومودو


در این مطلب ابتدا به معرفی اژدهای کومودو می پردازیم و بعد مطلب استراتژیک دکتر لشکربلوکی را مطالعه می کنیم.
کومودو دراگون به انگلیسی Komodo Dragon دارای اسم علمی Varanus Komodoensis بزرگترین عضو خانواده مارمولک‌ها Lizards است.
اژدهای کمودو، این شکارچیان ترسناک، در جزایر محصور اندونزی وجود دارند. به گفته اتحادیه بین المللی حفاظت از طبیعت (IUCN)، تنها 5،000 نمونه از این گونه در حیات وحش وجود دارند و در معرض انقراض vulnerable to extinction قرار دارند.
اژدها یا هیولای کومودوی بالغ به طور متوسط 6.5-10 فوت (2-3 متر) طول دارد و وزن آن حدود 154 پوند (70 کیلوگرم) است، گرچه می تواند رشد بیشتری هم داشته باشد.  بزرگترین اژدهای کومودویی که تا به حال دیده شده وزن 365 پوند (166 کیلوگرم) داشته است.
پنجه های Claws آنها فوق العاده قدرتمند هستند و برای حفاری  لانه burrow و نگه داشتن طعمه prey استفاده می شوند.
اژدهای کومودو حس بویایی و بینایی smell or vision نداشته و برای تشخیص جهان اطرافش عمدتا بر زبانش متکی است.
فصل جفت گیری اژدهای کومودو از ماه می تا اوت و به طور سالانه انجام می شود و رقابت های خشونت آمیزی نسبت به حقوق زاد و ولد به وجود می آرود. بعضی از شواهد نشان می دهد که اژدهای کومودو برای بقا جفت گیری می کنند، یک صفت رفتاری نادر در میان گونه های مارمولک.
در ماه سپتامبر ماده ها تخم  می گذارند و برای هفت هشت ماه روی آنها می خوابند. در طول چهار یا پنج سال اول زندگی، اژدهای کومودو اکثر وقت خود را در درختان صرف می کنند، زیرا اژدهای نر بالغ معمولا نوجوانان را می کشند و می خورند. اژدها نگهداری شده شواهدی از تولید مثل پارتن ژنیک Parthenogenic Reproduction نشان داده اند، یعنی تخمگذاری ماده ها بدون بارورسازی توسط جنس نر.  
اژدهای کومودو یک شکارچی گوشتخوار carnivore و جنگجو است. گرچه آنها عمدتا مردار carrion می خورند، این گونه مارمولک ها قادر به استفاده از فک ها، پنجه ها و دم های قدرتمند خود برای کشتن حیوانات بزرگ هستند. به علت متابولیسم metabolism کند آنها، وعده های غذایی زمان زیادی برای هضم نیاز دارند. بعضی از گونه ها مشاهده شده اند که برای زنده ماندن در یک سال به 12 وعده غذایی در سال نیاز دارند. اژدهای کومودو همچنین شناگران قوی هستند و مشاهده شده اند که از جزیره ای به جزیره دیگر به دنبال غذا می روند.
احتمالا برای کمک به توانایی های آنها به عنوان مردار خوار، اژدهایان موکودو باکتری های زهراگین virulent bacteria در دهانشان زندگی دارند. اگر نتواند شکار را با قدرت بکشند، یک گاز اژدهای کومودو باعث ایجاد عفونت در حیوان زخمی wounded می شود، که اغلب منجر به ضعف یا مرگ در چند روز می شود.
 بعضی از مطالعات اخیر نیز نشان داده اند که اژدهای کومودو ممکن است به طور خفیف سمی باشد، چون که گزش آنها در انسان موجب ورم swelling و درد طولانی prolonged pain مدت می شود.
این مطالب از سایت encyclopedia ترجمه از انگلیسی به فارسی شده است.


ایران در اسارت اژدهای کومودو


نمی دانم اژدهای کومودو را می شناسید یا نه؟ یکی از درنده‌ترین شکارچیان است. در پژوهشی، زیر چنگال‌‌های یکی از آن‌ها، باقی مانده پوست و استخوان ۱۹ جانور مختلف مشاهده شده بود! تقریبا هیچ کس از او در امان نیست.
اژدهای کومودو جثه چندان بزرگی ندارد. آرواره‌های او از بیش‌تر حیوانات درنده ضعیف‌تر است. دست‌هایش توان نگه‌داشتن حیوانات درشت را ندارند. سرعت بالایی هم ندارد. چون خونسرد است مجبور است زمان زیادی زیر آفتاب باشد و بسیاری از اوقات پنهان شود. اما با این حال شکارچی بسیار خطرناکی است و جانوارنی که در مسیرش قرار می‌گیرند، کم‌تر جان سالمی بدر می‌برند. او موجودات بزرگ تر از خودش را به راحتی شکار می کند. بوفالو که بیش از پنج برابر او قد و وزن دارد را نیز شکار می کند. چگونه؟
استراتژی یک گاز کوچولو!
به باور برخی از جانورشناسان، اژدهای کومودو فقط یک یا دو بار طعمه خود را گاز می‌گیرد و سپس او را رها می‌کند. همین! طعمه فرار می‌کند و با سرعت از صحنه دور می‌شود. اما رفته رفته بدنش سُست می‌شود. قدم‌هایش سنگین می‌شود، تلخی عجیبی سراسر وجودش را فرا می‌گیرد، آهسته بر روی زمین می‌نشیند، ساکت، منفعل، بی‌رمق. نگاهش مات و خیره می‌گردد. و سپس شبح اژدهای کومودو را می‌بیند که از دور آهسته آهسته ظاهر می‌شود. با قدم‌های سنگین آرام آرام به سمت او می آید. اما حیوان زخمی هیچ انگیزه‌ای برای مبارزه یا فرار در خود نمی‌بیند. یاس و انفعال و ضعف و تلخی تمام وجودش را گرفته. اژدهای کومودو در همان گاز کوچولو، زهری را در وجود او تزریق کرده که نه تنها مانع بسته شدن زخم‌‌هایش شده که قوت و انگیزهء مبارزه برای زندگی را نیز از او ربوده است. او تنها خیره به هیولا می‌نگرد و جز تسلیم شدن در برابر شکست و مرگ چاره‌ای ندارد.

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
امروز جامعهء ما وضعیت مشابهی با قربانی اژدهای کومودو دارد. بدن مان سست شده. قدم‌های مان سنگین، تلخی عجیبی سراسر وجودمان را فرا گرفته، ساکت، منفعل، بی‌رمق و نگاه مان مات و خیره. چرا؟ یاس و ناامیدی در رگ و پی مان ریخته شده است.
آنقدر جو ناامیدی سنگین است که در جمع های مختلف حتی نمی شود از نشانه های قطعی پیشرفت نیز سخن گفت. هر کورسویی از امید در نطفه خفه می شود. جالب تر اینکه داخلی ها در یک بازی بدون توپ بی نقص با خارجی ها و در هماهنگی کامل با آنان هر گونه پیشرفتی را زیر سوال می برند. هر گونه چشم انداز مثبت که هیچ، هر گونه چشم انداز ثبات نیز در دل های ما می میرد. تحقیر پیشرفت ها، توهین به کسانی که هنوز امیدوارند (تحت عنوان خوش خیال ها)، کم پنداری موفقیت ها و بیش پنداری شکست ها، هر روز، هر روز «استراتژی یک گاز کوچولو» را تکرار می کند. جالب اینجاست که تقریبا همه در این کشور اپوزیسیون هستند. همه منتقدند. همه ناراضی. همه شاکی.
اعتراف می کنم که بسیار نگرانم. تقریبا روزی نیست که به آینده این کشور و مردمش فکر نکنم. شبی نیست که راحت بخوابم. اما من بین نگرانی و امید تضادی قائل نیستم.

چه می توان کرد؟
یک پیشنهاد برای خودم: ده داستان موفقیت را شناسایی کنم. داستانی که عمدتا توسط جوان های این سرزمین رقم خورده اند و نشان می دهد که می شود و می توانیم و آن ده داستان را منتشر کنم.

یک پیشنهاد به شما: می دانم که انتقاد کردن خیلی با کلاس تر از بیان نکات مثبت است. اما یک چند مدتی دست از کومودو بودن برداریم و موفقیت هایمان را برای دیگران بازگو کنیم. درست است همیشه منتقدین محبوب ترند. ولی الان جامعه ما نیازمند زهرزدایی است. زهر ناامیدی. اگر کسی هم ما را به خیلی چیزها از جمله ساده دلی متهم کرد عقب نشینی نکنیم. بد نیست به جای کومودو بودن مدتی هم شده سرنتی پیتی باشیم.  

مجتبی لشکربلوکی

سندروم توجه کور و گوریل نامریی




در یک آزمایش علمی، از افراد خواسته شد تا به تماشای بخش هایی از یک بازی بسکتبال بپردازند و تعداد پاس‌های رد و بدل شده بین بازیکنان را بشمارند. هر کسی توانست تعداد پاس ها را درست بشمارد، برنده است. آن‌ها از پس این کار به خوبی بر آمدند. از افراد پرسیده شد که آیا متوجه چیز عجیبی هم در فیلم شده اند و آن ها گفتند نه!

 اما هدف از این آزمایش چیز دیگری بود. در لابه لای این بازی، فردی با لباس یک گوریل وارد زمین می‌شد، درست وسط زمین می‌ایستاد و به سینه اش می‌کوبید و از زمین خارج می‌شد. در حالی که دیدن چنین جانور غول پیکری وسط یک زمین بسکتبال به مراتب راحت تر از ندیدن او بود. اما آزمایش شوندگان به اندازه ای درگیر شمارش تعداد پاس‌ها بودند که حتی کوچک ترین بویی نبردند. این آزمایش با افراد مختلف بارها و بارها تکرار شد و نتایج همان بود!

دانشمندان دانشگاه کالیفرنیا دریافته اند زمانی که فردی شروع به جست‌وجوی هدفمند یک شی‌ء می‌کند، نواحی متعددی در مغز برای رهگیری شخص، حیوان یا شی گم‌شده بسیج می‌شوند. این بدین معناست که چنانچه فردی به دنبال کودک گمشده اش در یک جمع شلوغ است، نواحی مغز که معمولاً به تشخیص دیگر اشیا اختصاص داده می‌شوند و حتی نواحی که برای تفکر انتزاعی تنظیم شده‌اند، کانون توجه‌ را تغییر داده و به بخش جست‌وجو ملحق می‌شوند. بنابراین مغز به سرعت به یک یابنده کودک، تبدیل شده و منابع مورد استفاده‌اش برای سایر فعالیت‌های ذهنی را از امور دیگر فارغ و به این امر اختصاص می دهد. زمانی که تمرکز شدید ما روی چیزی باعث شود تا دید ما به هر آنچه در اطرافمان می گذرد محو شود، ما دچار «توجه کور» می شویم.

☑️⭕️تجویز راهبردی:
در کتاب «مغز بودا: علم عصب شناسی کاربردی در شادکامی، عشق و خرد» می گوید توجه مغز را شکل می دهد. به عبارت دیگر آنچه ما به آن توجه داریم عملاً همان چیزی است که در بافت مغزمان شکل خواهد گرفت. بنابراین بسیار مهم است که چه سوالی را برای خود تعریف کنیم. اگر از خود سوال کنیم که چه ماشینی بخرم؟ آنگاه در طول روز همواره به ماشین هایی که از کنارمان می گذرند توجه می کنیم و به تابلو حراجی 80 درصدی که یک فرصت فوق العاده است بی توجه خواهیم بود. اما در هر صورت چاره ای نداریم، که در هر برهه ای از زندگی بر روی یک یا چند مساله محدود تمرکز کنیم. اما مشکل آنجاست که تمرکز باعث توجه کور می شود (یعنی ندیدن دیگر ابعاد و فرصت ها و ....) چه باید کرد؟

راهکار آنست که علاوه بر تمرکز بر سوالات راهبردی، زمینه را برای تنوع افکار، تجربیات، ایده ها و گزینه ها، انتقادها و کانال های اطلاعاتی فراهم کنیم. چهار تکنیک زیر کارساز است:

1- ﺻﺪاﻫﺎی ﺟﺪیﺪ: با اﻓﺮادی از ﮔﺮوه های ﻣﺘﻔﺎوت از طبقه اجتماعی-فرهنگی خودتان، با کارشناسانی غیر از رشته تخصصی خودتان و با افرادی با مذهب، پیشینه، سن و سال و تفکر متفاوت از خودتان گهگاهی گفتگو کنید.  
2- ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎی ﺟﺪیﺪ: ممکن است اﻓﺮاد جدید و متفاوت پیدا نکنید، با همان دوستان قدیمی در ﻣﻮرد ﻣﺴایل تکراری ﺑﺎرﻫﺎ و ﺑﺎرﻫﺎ ﺑﺤﺚ نکنید. ﭼﻨیﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎیی در ﻧﻬﺎیﺖ کﺎﻣﻼً ﺑی¬ﺧﺎﺻیﺖ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺷـﺪ. با افراد قدیمی، مسایل جدیدی را انتخاب کنید تا گفتگوهای جدیدی شکل بگیرد.
3- دورﻧﻤﺎﻫﺎی ﺟﺪیﺪ: برای خود اهداف جدید و متفاوت تعریف کنید. داشتن اهداف متفاوت باعث می شود در ﺟﺴﺘﺠﻮی راههای ﺟﺪیﺪی ﺑﺮای ﻧﮕﺎه ﺑﻪ زندگی، خانواده، مردم، ﺑﺎزار، ﻣﺸﺘﺮی و روابط بین الملل، هدف ﻣﺘﻔـﺎوت تعریف کنید آنگاه خواهید دید همان خیابانی هر روز از آن رد می شدید آن خیابان نیست.
4- آزﻣﻮن های ﺟﺪیﺪ: آزﻣون های کﻢ ریﺴک و کﻮﭼک ﻗﺎدرﻧﺪ کﻪ یﺎدﮔیﺮی فردی/ﺳﺎزﻣﺎن/ملی را ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺒﺨﺸﻨﺪ و ﻣﺸﺨﺺ کﻨﻨﺪ کﻪ ﭼﻪ ﭼیﺰی اﺣﺘﻤـﺎﻻً درﺳﺖ کﺎر ﻣی کﻨﺪ و ﭼﻪ ﭼیﺰی اﺣﺘﻤﺎﻻً ﻧﻪ؟ و همچنین باعث می شوند که ما پدیده های جدید را تجربه کنیم و توجه ما از کوری به در آید.

تمام راهکارهای چهار گانه فوق هم در سطح زندگی شخصی کاربرد دارند و هم برای سازمان و کشور و همه در یک چیز مشترکند. می خواهند به ما بگویند که نمی توانیم همزمان به همه پدیده ها توجه کنیم. با صداها، گفتگوها، دورنما و آزمون های جدید بار دیگر و به گونه ای دیگر به دنیا نگاه می کنیم و درخواهیم یافت هر بار دنیا چیز دیگری است. همه ما در معرض توجه کور هستیم و شاید به همین خاطر باشد که خداوند با پرسشی تلخ به ما تلنگر زده است: در زمین و در وجود خودتان نکات و نشانه هایی است، آیا نمی بینید؟

دکتر مجتبی لشکربلوکی

افسانه جزیره سیرنس و پدیده تنزیل آینده





بنا بر اساطیر یونان سایرن ها دخترانی بودند بسیار زیبا که صدایی بس دل انگیز داشتند و ملوانان را با آوازهای احساس برانگیز خود طلسم کرده و به کام صخره‌های مرگ‌آوری که بر روی آن آواز میخواندند، میکشیدند. اما اودیسیوس، قهرمان افسانه‌ای یونان، توانست بدون هیچ خطری از جزیره آنان بگذرد! چگونه؟ آن را در ادامه خواهم گفت.

شاید ما فکر کنیم که این داستان نیز اسطوره ای و خیالین و نمادین است. اما ما هر روز در دام سایرن ها هستیم. وقتی ایدئال خود را تصویر می کنیم برای آخر هفته ورزش، رژیم میوه و کتاب های عمیق را در نظر می گیریم اما در برابر وسوسه های روزانه، در نهایت شکلات، سریال های تلویزیونی تکراری، بازی با موبایلمان را انتخاب می کنیم. دانشمندان به این پدیده یا این ویژگی انسانی می گویند تنزیل آینده. به عبارت دیگر ما در دام کوتاه نگری و لذت های آنی می افتیم. منافع فردا را فدای لذت امروز می کنیم. همین ویژگی باعث می شود به جای پس انداز برای فردا، امروز خرج کنیم و اهداف بلندمدت خود (قبول شدن در آزمون دکترا) را برای بدست آوردن خوشی زودگذر (دیدن مسابقات جام جهانی) به هم می‌ریزیم. متاسفانه برای آنچه اکنون می‌خواهیم از خواسته‌های آتی‌مان خرج می‌کنیم.

یک پژوهشگر نظر جالبی در این زمینه دارد: هر فرد طوری رفتار می کند که گویی دو نفر در درون آن وجود دارند: یکی از آن ها دستگاه تنفس سالم و زندگی طولانی را طلب می کند ولی دیگری به سیگار تمایل دارد. یکی بدنی خوش فرم و زیبا را می پسندد ولی دیگری خواستار غذاهای چرب و چاق کننده است.

دقت کنید که تنزیل آینده فقط برای زندگی شخصی نیست، متاسفانه این مساله گرییانگیر مدیران، سرمایه گذاران و مدیران ارشد کشورها نیز هست. مثلا ما با دو پروژه ملی روبرو هستیم. اولی کمتر از یک سال به نتیجه می رسد و 10 واحد منفعت عمومی یا سود اقتصادی دارد و دومی 3 سال طول می کشد و 50 واحد منفعت عمومی یا سود اقتصادی دارد. ما دوباره در دام سایرن ها می افتیم. عقل مان می گوید پروژه دومی را انتخاب کنیم اما آواز فریبنده سایرن ها باعث می شود که به کام مرگ لذت های آنی فرو رویم. به همین دلیل است که پروژه های زیرساختی همیشه فدای پروژه های زودبازده، عامه پسند و نمایشی می شوند. همین ویژگی تنزیل آینده چه خسارت های میلیاردی که  وارد نکرده!؟

☑️⭕️تجویز راهبردی:
حالا برگردیم به اینکه چگونه اودیسه نجات یافت. سیرس (الهه‌ یونانی)، به اودیسه خبر داد که کشتی تو از جزیره‌ سیرنس خواهد گذشت که آواز خوش مقاومت‌ناپذیرش می‌تواند ملوانان را بفریبد تا بدان سو پارو بزنند و به صخره‌ها برخورد کنند. تو باید به خدمه‌ کشتی‌ات دستور دهی که گوش‌هایشان را با موم بپوشانند، بنابراین آنها آواز جزیره‌ سیرنس را نتوانند شنید، اما تو می‌توانی بی‌هیچ ترسی، آواز زیبای آنان را بشنوی، اگر به همکارانت دستور دهی که ترا به تیرک کشتی ببندند و به هیچ وجه تا گذشتن از خطر به فریادهایت برای آزادی توجه نکنند. پس دو راهکار اساسی پیش روی ماست:

گریز از مواجهه: اگر از وسوسه تلویزیون، شیرینی و شکلات، موبایل و بیهوده گردی در فضای مجازی می ترسیم، فضایی فراهم کنیم اصولا در مواجهه با آنان قرار نگیریم (موم در گوش).

ایجاد تعهد پیشینی برای عدم امکان پرداختن به خواسته های آنی: اودیسه با بستن خود به تیرک کشتی، خویشتن آتی‌اش را در برابر خویشتن فعلی‌اش حفظ کرد. به عنوان مثال ثبت نام در کلاس کنکور، اعلان عمومی سیاست ها به مردم، انجام بخشی از سرمایه گذاری همه این ها به نوعی ایجاد تعهد (بستن خود به تیرک کشتی) است برای نجات از وسوسه سایرن های دلفریب.

این داستان را به زبان انگلیسی می توانید از اینجا بخوانید.


دکتر مجتبی لشکربلوکی
X