معرفی وبلاگ
دانلود بهترین و پر فروش ترین کتاب های مدیریتی، انگیزشی، نایاب، بازاریابی و فروش، هوش هیجانی، زبان بدن، EQ
صفحه ها
دسته
اکونومیست فارسی
پوشاک
مقالات لوازم خانگی
dbooks
homeapp.ir
ENGpartner.com
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 19845
تعداد نوشته ها : 123
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
GraphistThem248

آیا عهدنامه ترکمانچای دوباره در ایران تکرار می شود؟


عهدنامه ترکمانچای به انگلیسی Treaty of Turkmenchay

چند سال پیش از من دعوت شد برای گروهی از مشاوران آموزش و پرورش سخنرانی کنم. از دوستی که مسؤول برنامه بود پرسیدم که مایلند درباره چه موضوعی صحبت کنم و پاسخ داد: راجع به هر موضوعی که خودتان صلاح می دانید، هر چه شما بفرمایید خوب است!

اتفاقاً سخنرانی من همزمان شد با سالگرد امضای فرمان مشروطه و من از این حُسن تصادف استفاده کردم و گفتم نزدیک به یک قرن از انقلاب مشروطه گذشته و هنوز بعضی از ما اهمیت «مشروطیت» را درنیافته ایم. این که امروز به من بگویید «هر چه شما بفرمایید خوب است» باعث می شود که شما نتوانید بر عملکرد من نظارت کنید.


در جامعه، هنگامی که به کسی «وکالت» می دهیم که چند پله بالاتر از دیگران بنشیند و با این وکالت، فرصت و قدرت بیشتری به او تفویض می کنیم باید «نظارت» بیشتری نیز بر او اعمال کنیم. دادن چنین «ولایتی» بر من، نشان می دهد که این جمع، نه دارای «طرح و برنامه» است و در نتیجه نه دارای «ارزیابی و قضاوت». جامعه ای که به کسی قدرت این را بدهد که بدون برنامه و نظارت عمل کند هنوز در دوران فتحعلیشاه بسر می برد و چنین جامعه ای باید منتظر تکرار ترکمانچای باشد [و مستحق آنست]. (برگرفته از نوشته دکتر سرگلزایی).

تحلیل و تجویز راهبردی:

جمله معروفی هست که می گوید قدرت فساد می آورد. این جمله غلط است! این قدرت نیست که فساد می آورد. قدرت بدون قید است که فساد می آورد. بگذارید مثالی را با هم مرور کنیم:

داور فوتبال، قدرت بالایی دارد. می تواند هر بازیکنی را اخراج کند. گل را آفساید اعلام کند و آفساید را گل! قدرت آن بی نظیر است از این جهت می توان گفت که وی قدرت مطلق را دارد اما چهار مکانیزم وجود دارد که وی را محدود می‌کند:

1-برای رسیدن به این جایگاه باید دوره های حرفه ای را گذرانده باشد و مدارک تایید کننده صلاحیت را کسب کرده باشد و اگر دست از پا خطا کند، صلاحیتش تمدید نخواهد شد.

2-در زمان قضاوت تمام تصمیم های وی را 100 هزار نفر می بینند و در مورد قضاوت وی قضاوت می کنند. موقعیت ها، تصمیم ها و نتایج تصمیم وی کاملا شفاف است. وی در یک اتاق شیشه ای قرار می گیرد.

3-پیش از شروع بازی، قواعد داوری مشخص، مدون و جهان شمول است و همه نیز این قواعد داوری را می دانند. قضاوت او را با قواعد می سنجند. مثلا هیچ داوری نمی تواند بازی را دلبخواهی در دقیقه 75 به پایان ببرد.

4-بعد از بازی مورد ارزیابی قرار می گیرد و اگر خطایی کرده باشد مسیر رشد شغلی، درآمد، شرافت حرفه ای اش لکه دار می شود. یعنی تصمیمات اشتباه (عمدا یا سهوا) همراه با عقوبت است و حتی ممکن است برای تمام عمر از قضاوت محروم شود.
داور قدرت دارد. قدرت بالایی نیز دارد. اما «قدرت چارچوب مند» دارد. وقتی می گوییم قدرت فقط در مدیران ارشد و داوران فوتبال خلاصه نمی شود. معلمی که فرزندم را به او و راننده ای که فرمان را به او سپرده ایم و اصولا هر کس که تصمیمش می تواند بر زندگی دیگران تاثیر داشته باشد صاحب قدرت است.

اگر می خواهیم مدرسه مان، محله مان، شهرمان، استان مان، وزارت خانه مان، مجلس مان و کشورمان توسعه پیدا کند. باید به کارگزاران «قدرت» داد. قدرت است که می تواند مسیر یک کشور را تغییر دهد. اما این شرط کافی نیست. قدرت باید چارچوب مند باشد. قدرت با سازوکارهای چهارگانه زیر مقید و مشروط می شود.

صلاحیت: همانگونه که سرنوشت مسافران یک هواپیما را به خلبانی می دهیم که تمام دوره های مهارتی لازم را طی کرده نباید سرنوشت کشور را به دست آقازاده یا خانم زاده ای بدهیم که صرفا به خاطر پدر/مادرش در لیست قرار گرفته و هیچ یک از صلاحیت های لازم برای کشورداری را ندارد.

اتاق شیشه ای: رفتار، تصمیمات، امضاها، توصیه ها، رای ها، انتخاب های قدرتمندان باید در اتاق شیشه ای باشد. هیچ چیز نیز نباید مانع از افشای اطلاعات شود. حتی محرمانه ترین اطلاعات را نیز بعد از سال ها افشا می کنند.

عقوبت: نظارت اگر بدون عقوبت باشد بی فایده است. فردی که به او قدرت دادیم اگر فقط در پی گذاشتن قوم و خویش خودش در این هیات مدیره و آن هیات مدیره باشد باید عقوبت شود و کمترین اش این است که خطاهایش افشا شود تا بار دیگر به او اعتماد بی جا نکنیم.

تعهدات روشن: آنانکه انتخاب میشوند باید دارای برنامه و تعهدات روشنِ مکتوبِ اعلام شده باشند. نه آنکه با حرف های مبهم هیجانی شعاری پوچ به صندلی ها برسند و دیگر پاسخگوی هیچ چیز نباشند.

اگر قدرت با توسل به چهار سازوکار فوق، چارچوب مند و مشروط نشد، تصمیم گیران عزیز یا عمداً یا سهواً دچار خطاهای بزرگ خواهند شد و ترکمانچای ها تکرار و تکرار می شوند. این خطاست که بگوییم هر چه آن خسرو کند، شیرین بود! ظاهرا تجربه و تاریخ نشان داد که نتیجه کار خسروان، همیشه شیرین نیست!

مجتبی لشکربلوکی

دیسلکسیای راهبردی ؛ اختلال ذهنی مدیران ارشد و جامعه


دیسلکسیا (به انگلیسی dyslexia) نام نوعی اختلال ذهنی ویژه است. اما قبل از آنکه بیشتر توضیح دهم لطفا به سوالات زیر پاسخ دهید:

هنگامی که وارد یک ساختمان اداری بزرگ می شوید، در پیدا کردن اتاق موردنظر دچار مشکل می شوید؟ و یا بعد از خروج، مسیر بازگشت را پیدا نمی‌کنید؟
در مکان های شلوغ به راحتی گم می شوید؟
وقتی کسی از شما آدرس مکانی را می پرسد، دچار سردرگمی می شوید و طول می کشد تا ذهن خود را جمع و جور کنید تا به طرف بگویید که از کدام طرف برود؟

اگر پاسخ شما به بیشتر سوالات فوق، مثبت است شما به «دیسلکسیای جهتی» مبتلا هستید. در حالت کلی، دیسلکسیا به معنای اختلال و ناتوانی در یادگیری می باشد. نوع خاصی از دیسلکسیا، دیسلکسیای جهتی (یا جغرافیایی) می باشد. این اختلال به مفهوم ناتوانی در جهت یابی مسیرها و تشخیص مسیر حرکت است. برخی از صاحبنظران معتقدند که این اختلال نوعی اختلال معروف «کم تمرکزی-بیش فعالی» است که همه ما آن را در مورد کودکان شنیده ایم


(برگرفته از دکتر رضا صالح زاده)

تحلیل و تجویز راهبردی:

وقتی یک کشور یا سازمان یا مجموعه نمی تواند مسیر درست را تشخیص دهد و در جهت یابی دچار اشتباه می شود می توان گفت که آن کشور/سازمان/مجموعه نیز دچار دیسلکسیای جهت یابی یا همان استراتژیک (راهبردی) شده است.

بگذارید یک نمونه واقعی را با هم مرور کنیم: از مدت ها پیش آنانکه می توانستند مسیر آینده را بر اساس قواعد منطقی اقتصاد تشخیص دهند می گفتند و پیشنهاد می دادند اگر وضعیت بانک ها اصلاح نشود، قادر به مقابله با بیماری مزمن رشد بالای نقدینگی نخواهیم بود و ما با حجم بزرگتری از پول داغ روبرو خواهیم بود. پیشنهادهایی هم داشتند. شاخک های نظام تصمیم گیری کشور یا کار نکرد و یا اگر کار کرد آنقدر آن را جدی نگرفت که برایش چاره اندیشی جدی کند. چندین و چند نوبت در مراجع مختلف تصمیم گیری مطرح شد. نتایج آن جلسات در نهایت تبدیل شد به یک برنامه مبهم و کم رمق که با یک پیگیری کم رمق تر ادامه یافت. در طول این سال ها، همانند غالب سال‌های پس از شوک اول نقتی (1353)، نقدینگی با ضریبی وحشتناک رشد کرد و در مقابل اقتصاد واقعی (تولید کالاها و خدمات) رشدی به همان اندازه نداشت. انباری از باروت داشت شکل می گرفت و روز به روز باروت بیشتری در این انبار بارگیری می شد. این انبار یک جرقه کبریت می خواست که متاسفانه پیدا شد. در همین مدت، بارها و بارها تصمیم سازان، کارشناسان و تحلیل گران گفتند و نوشتند که اوضاع خطرناک است. اما سندروم «کم تمرکزی-بیش فعالی» باعث شد که این مساله کنار صدها مساله دیگر اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، امنیتی، ورزشی و البته اقتصادی قرار گیرد. کم تمرکزی و بیش فعالی باعث می شود که شما هزاران پرونده را باز کنید و هزاران پرونده را در ذهن تان همزمان مرور کنید ولی به هیچ کدام نمی توانید به درستی رسیدگی کنید. همزمانی بیش فعالی و کم تمرکزی باعث می شود که نتوانید جهت را درست تشخیص دهید. آنقدر فکر و ذهن تان مشغول است که نمی توانید دست چپ تان از دست راست تان تشخیص دهید.

چه می توان کرد؟
اولین اصل تفکر استراتژیک اینست: زمان و توان و منابع ما محدودند. تمرکز باید کرد. نمی توان به همه چیز پرداخت. این زمان/توان ذهنی/منابع محدود را باید با وسواس به موضوعات مختلف تخصیص داد. باید خسیس بود. افرادی که دست و دل بازانه به همه چیز می پردازند و همه چیز را مهم می دانند کشورشان/سازمان شان/مجموعه شان را به فنا می دهند. پس کلید اول آن است که باید اولویت بندی کرد و سخت گیرانه تعداد موضوعات را کاهش داد. اگر همه راضی بودند که موضوع ما نیز در اولویت قرار گرفت، بدانید که اشتباه رفته اید!
واژه دستمالی شده «عزم ملی» را همه ما شنیده ایم. این «عزم ملی بدبخت» نمی تواند به هزاران موضوع تعلق پیدا کند. هر کشوری/سازمانی/مجموعه ای نمی تواند در آن واحد بیشتر از 5 الی 7 موضوع راهبردی داشته باشد. عزم ملی را نمی توان بین هزاران موضوع تقسیم کرد.

دومین کلید این است اگر سازمانی/جامعه ای دچار دیسلکسیای راهبردی شد، ریشه آن را باید بیشتر در ذهن مدیران ارشد آن جست البته بدیهی است که بخشی از مشکل به فرهنگ و ویژگی های جمعی اعضای آن جامعه/سازمان نیز باز می گردد. دو راه بیشتر نداریم: یا مدیرانی انتخاب شوند که نشان داده اند هوشمندی مسیریابی و جسارت تمرکز را دارند، یا آنکه آن قدر گفتگوی آزاد انجام دهیم که همه و همه ما، به ویژه نخبگان قدرت، ثروت، منزلت و معرفت به یک اجماع بر سر نقشه راه برسند (کدام مقصد از کدام مسیر).

اینکه یک جامعه یا سازمان برای مدتی دچار دیسلکسیای راهبردی شود، شاید طبیعی باشد اما اینکه سال ها بگذارد و هنوز مقصدها و مسیرهای اشتباه انتخاب کند گناهی نابخشودنیست. چند بار باید سرمان به سنگ بخورد تا دریابیم باید خود را درمان کنیم؟

مجتبی لشکربلوکی

وقتی که من عاشق دختر موسیقیدان شدم



من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌استکانی می‌زد و لباس زنانه بلند می پوشید و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هرروز به خونه پیرزن همسایه می‌اومد تا پیانو یاد بگیره.

از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقه‌ دوران کودکی من، زنگ خونه ما رو می‌زد، منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده می‌رفتم پایین و در رو واسش باز می‌کردم، اونم میگفت: «ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تو دل برو می‌گفت عزیزم!

پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ«دریاچه قو»چایکوفسکی را بهش یاد می‌داد و خوشبختانه به اندازه‌ی کافی بی‌استعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه،به هر حال تمرین رو بی‌استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می‌گرفت.

اما پشت دیوار،حال و روز من،چندان تعریفی نداشت، چون می‌دونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن‌ها و صدای زنگ نیست!واسه همین همه‌ی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.

یه روز با سادیسمی تمام ، یواشکی ، ده صفحه از نت‌های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می‌تونستم نت‌ها رو جابه‌جا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش.

یه صدایی تو گوشم داشت فریادمی‌کشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود!

روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن «دریاچه قو»! شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می‌زدن، پیرزن فقط جیغ می کشید،روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می‌لرزید! تنها کسی که لذت می‌برد من بودم، چون پیرزن هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت‌ها دست کاری شده. همه چی داشت خوب پیش می‌رفت،هرروز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!

تا این‌که پیرزن مرد، فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم! ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته. یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش،دیگه نه لاغر بود و نه عینکی،همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا این‌که رسید به آهنگ آخر!

دیدم همون نت‌های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو! این‌بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزن، تن خودمم داشت می‌لرزید؛ «دریاچه قو» رو به مضحکی هرچه تمام با نت‌های اشتباهیِ من اجرا کرد! وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!

کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می‌کردن! از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ «دریاچه قو» نبود! اسمش شده بود: «وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود». فکر می‌کنم هنوزم یه پسر بچه‌ام!

(داستانی از روزبه معین/قهوه سرد)

تحلیل و تجویز راهبردی:

سال ها پیش جمله ای شنیدم که همچنان در ذهن من باقی مانده. کسی می گفت پیشرفت دنیا مدیون آدم های غیرمنطقی است. چون آدم های منطقی، آنقدر منطقی هستند که وضعیت موجود را بپذیرند و آن را توجیه کنند. این آدم های غیرمنطقی هستند که می زنند زیر میز و کافه را بهم می ریزند.

و عشق، آدم را غیرمنطقی می کند. عشق است که حد و مرز نمی شناسد. توجیه نمی کند. فقط می خواهد و می جوید. به آب و آتش می زند تا تغییر دهد و چرخ بر هم زند. عشق باعث می شود که آدمی غیرمنطقی شود و انسان را مستعد پیشرفت دنیا می کند.

یک مثال را با هم مرور کنیم:

دکتر لعبت گرانپایه یک آدم عاشق غیرمنطقی است: او 54 هزار ویزیت و 3500 جراحی رایگان انجام داده است. او نمی توانست مثل دیگر پزشکان فقط به جیب خود فکر کند و به خریدن ویلا در این سوی و آن سوی مرز بپردازد؟ چرا می توانست اما درون او یک بچه عاشق است که منطق و نظم موجود را زیر سوال می برد.

قرار نیست ما در همه ابعاد غیرمنطقی باشیم. چرا که کسانی که در ابعاد زیادی غیرمتعارف هستند یا غیرمنطقی، توسط جامعه طرد می شوند. اما هر کدام از ما کافی است در یک بعد غیرمنطقی باشیم. در یک بعد دنیا را تغییر دهیم. یکی می تواند کسب وکاری راه بیاندازد که به جای آن که گواهی عدم سوء پیشینه بگیرد اتفاقا فقط کسانی که از زندان آزاد شده اند را استخدام کند. دیگری می تواند به جای انکه کنسرت های مجلل برگزار کند با هدف بازگرداندن شادی در این شرایط دشوار کنسرت خیابانی برگزار کند.
یک بچه عاشق در درون همه ماست، آن را بیابیم و به او اجازه بدهیم دست کم در یک حوزه دیوانگی/عاشقی کند و دنیا را جایی بهتر کند برای زندگی.

مجتبی لشکربلوکی

من با پاهایم رای می دهم! این پیام واضح است؟


زمان آن رسیده است که با این حقیقت عریان روبرو شویم؛ اگر تا دیروز ما با پدیده «مهاجرت نخبگان (به انگلیسی Elite Immigration)» روبرو بودیم اکنون با پدیده «مهاجرت فراگیر» مواجهیم. پدیده ای به مراتب عمیق تر، وسیع تر و دردناک تر! عادی و نخبه، قشر مرفه و متوسط، تحصیل کرده و در حال تحصیل، به فکر رفتن هستند. چرا ترجیح می دهند به کشوری دیگر بروند و از صفر شروع بکنند؟ چرا دانشجویان کارشناسی هم و غم شان گرفتن پذیرش از دانشگاه های خارجی و رفتن است؟ چرا مهاجرت رخ می دهد؟

زمانی در تاریخ سیاسی مساله مهاجرت را تعبیر کرده اند به رای دادن با پا! یعنی کسانی که حرفشان را پای صندوق های رای نمی زنند بلکه می گذارند و می روند. از مهم ترین دلایل مهاجرت می توان به دو مساله اشاره کرده و آنها را در دو کلمه ساده، بسیار پیش پا افتاده اما عمیق و بسیار دردناک خلاصه کرد: امید و امنیت

دو دلیل اصلی مهاجرت مردم از ایران : امید و امنیت

امید (به انگلیسی Hope) تعریف ساده اش می شود: برداشت مثبت نسبت به تغییر ملموس در آینده.

فردی که برای مدتی در چین زندگی کرده، می گفت در بسیاری از نقاط چین زندگی به مراتب بدتری از ما دارند. حتی او از برخی محلات شهری دیدار کرده بود که توصیفش واقعا تکان دهنده بود. به مراتب زندگی ما در مقابل آنان بهتر بود. اما می گفت یک نکته مهم در همان محلات با سطح زندگی بسیار پست و گاه مشمئزکننده وجود داشت: امید. چرا؟

چون نشانه های روشن تغییر را دیده بودند؟ چگونه؟ محله های کناری یا شهرهای دیگر را دیده بودند که یکی پس از دیگری بازسازی می شوند و سطح زندگی شان بهبود پیدا می کند.

افراد یک کشور باید نشانه های امید را درک کنند. بخوانید نوید بهتر شدن، نه همین الان بلکه تغییرات ملموس در آینده. اما وقتی تحصیل کردگان، ثروتمندان و کارآفرینان همه در این سفارت خانه و آن سفارت خانه به فکر اقامت و تابعیت هستند این یعنی من آینده را روشن نمی بینم. بنابراین نه تظاهرات می کنم. نه انتخابات را تحریم می کنم و نه خیابان ها را شلوغ می کنم. فقط با پاهایم رای می دهم یعنی از این مملکت می روم!

پیش خودش می گوید: می دانم که باید در کشور دیگر از صفر شروع کنم. می دانم که اخلاقا درست نیست که پولی که در این سرزمین کسب کرده ام را در کشور دیگری سرمایه گذاری کنم و می دانم که در این کشور تحصیل کرده ام و به این سرزمین مدیونم اما ظاهرا چاره ای نمانده است.

امنیت (به انگلیسی Security) را نیز اینگونه تعریف می کنم: برداشت مثبت نسبت به با ثباتی وضعیت و قابل پیش بینی بودن متغیرهای کلیدی.

وقتی شهروندان یک سرزمین در جمع های خانوادگی خود راجع به جنگ گفتگو می کنند، وقتی در یک کشور برای بسیاری از کالاها باید تا ظهر صبر کنی که قیمت بر اساس دلار در بیاید می توان از اطمینان و برنامه ریزی بلندمدت صحبت کرد؟ آیا در آن کشور صحبت از فرزندآوری و سرمایه گذاری حرف معقولی است؟

بسیاری از کسانی که می روند فقط یک دلیل ساده دارند: آرامش روانی ندارم. چرا مانند شهروندان دیگر کشورها، نباید تصویر مشخصی از ده، بیست و سی ساله زندگی شخصی و اوضاع کشور خودم داشته باشم؟ به همین خاطر است که عده ای ترجیح می دهند فرزندان خود را در خاک دیگری به دنیا بیاورند. چون به فردای این خاک مطمئن نیستند. سوال آنان این است که چرا باید میان این همه کشور، فقط کشور ما اینچنین همواره زیر سایه جنگ و زیر بار تحریم ها باشد؟

تجویز راهبردی برای خروج از ایران:

مدیران ارشد کشور ممکن است به تظاهرات، اعتصابات و اغتشاشات حساس باشند و باید هم باشند برای آن شورای امنیت استان و شورای امنیت ملی را تشکیل می دهند و تدبیر می کنند. اما بهتر است برای این مهاجرت فراگیر (پدیده ای بسیار وسیع تر و وخیم تر از مهاجرت نخبگان) نیز تشکیل جلسه دهند و تدبیر کنند.

برای آغاز، شاید یکی از اولین راهکارها استفاده از «تست امید» باشد: قبل از هر جهت گیری، هر سیاست گذاری، هر سخنرانی از خود بپرسند حاصل این تصمیم/سیاست/سخنرانی من، افزایش امید و امنیت است یا منجر به تخریب سرمایه اجتماعی (امید + امنیت) می شود؟

همین سیاست ها، تصمیم گیری ها و سخنرانی های ساده ماست که به جامعه امنیت و امید تزریق می کند! همین سخنرانی و سیاست هاست که تعیین می کند نخبه باهوش بعدی در ایران به دنیا بیاید یا در استرالیا؟ همین سیاست ها و سخنرانی هاست که تعیین می کند میلیارد دلار بعدی در ایران سرمایه گذاری شود یا در گرجستان؟ همین سیاست ها و سخنرانی هاست که تعیین می کند دفتر بعدی شرکت های برتر جهانی در علی آباد ایران تاسیس شود یا حیدرآباد هندوستان.

هنوز دیر نشده است! ایران همچنان جذاب و دوست داشتنی است. بگذاریم برای ساختن این سرزمین دست ها بکار افتد و آستین ها بالا زده شود و نه اینکه «پاها» عزم رفتن کنند و هزاران سر (مغز) و میلیاردها سرمایه (ثروت) را با خود برای همیشه ببرند!

مجتبی لشکربلوکی

هر کسی در درون خود تمساحی دارد ، با آن گفتگو کنید

برخلاف آنچه ما فکر می کنیم. ما یک مغز نداریم. ما سه مغز داریم که هم کارکردهایشان، هم عمرشان، هم جای شان در داخل جمجمه متفاوت است.


مغز قدیم یا تمساح وحشی


ما یک مغز قدیمی داریم که آن را مغز خزندگان (تمساح وحشی) می نامند. تمساح، چشم، گوش، قلب و ... دارد. می‌تواند فرار کند و پنهان شود. حمله کند و شکار کند. کار اصلی این قسمت از مغز نیز برای همین فعالیت هاست: حفظ بقا و مدیریت نیازهای حیاتی. همین الان شیئی به سمت شما پرتاب می شود. یا جاخالی می دهید، یا دستتان را سپر می کنید. برای اینکه این واکنش را نشان دهید، آیا آنالیز منطقی انجام دادید و سپس از بین بیست گزینه انتخاب کردید؟ نه! واکنش غریزی و سریع، کار مغز تمساح شماست.

مغز قدیمی هزاران سال پیش بوجود آمده و هنوز سرجایش است.

مغز پستاندار (گاو احساسی)

مغز دوم وظیفه لذت، شادی، خوش گذرانی، ناراحتی، عشق، نفرت و دیگر احساسات و هیجانات ما را بر عهده دارد. چون پستانداران نسبت به دیگر حیوانات عاطفی ترند، این قسمت را نام گذاری کرده اند به مغز پستاندار. این تفکر که ما میتوانیم بدون عواطف تصمیم گیری کنیم، از پایه باطل است. تقریبا برای اتخاذ هر تصمیمی، از مغز عاطفی خود استفاده میکنیم. در یک تحقیق علمی، فردی که در اثر یک حادثه، مغز دوم خود را از دست داده بود، حتی قادر نبود که غذای مورد نظر خود را انتخاب کند. او می توانست اسامی غذاها را بخواند، بشناسد و در مورد آن ها توضیح دهد اما از انتخاب ناتوان بود.

پستانداران نسبت به دیگر حیوانات عاطفی ترند

مغز جدید (انسان منطقی)

مغز جدید یا نئوکورتکس، قسمت بیرونی مغز را تشکیل می دهد. وظیفه مغز جدید، پردازش مطالب و تحلیل و حل مسائل است. هم اکنون که شما در حال مطالعه این نوشته هستید، این مغزتان فعال است، اطلاعات را می گیرد و دسته بندی می کند و علاوه بر اینکه به شما قدرت حل مسایل پیچیده را می دهد، بلکه بعد از هر حل مساله، شما را هوشمندتر می کند. پیش بینی آینده، سناریو پردازی و تصمیم گیری استراتژیک دقیقا کار همین مغز است. این مغز، جوان ترین عضو خانواده است. آخرین باری که دیده اید یک گاو سناریوپردازی کرده باشد کی بوده است؟

مغز جدید یا نئوکورتکس، قسمت بیرونی مغز را تشکیل می دهد

تحلیل و تجویز راهبردی

در واقع باید اعتراف کرد که مغز تمساح ما، از دو قسمت دیگر بسیار قوی تر است. کافیست یک دقیقه راه تنفس خود را ببندید، خواهید دید که چگونه مغز تمساح با خشونت وارد عرصه میشود و دستور می دهد به هر شکل ممکن راه تنفستان را باز کنید. زمانی که در واکنش به یک انتقاد سریعا واکنش شدید نشان می دهیم در اصل مغز تمساح، اختیار ما را به دست گرفته است چرا که حس می کند بقای ما در خطر است.

تمساح درون ما زندگی حیوانی ما را به خوبی پیش می برد. تداوم فعالیت های ناخودآگاه مثل تنفس (برای همین مغز تمساح ما خواب ندارد)، تولید مثل و حفظ همنوع برای بقای نسل، ایجاد حریم امن (جنگیدن بر سر منطقه تحت کنترل)، حفظ قوانین حیاتی (برای پرهیز از خطرهایی که قبلی ها را از بین برد). بهمین خاطر سلطه طلبی، تعیین مرز، خشونت و نژادپرستی بین حیوان و انسان مشترک است.

دو مورد از مهم ترین نکاتی که از مغزهای سه گانه می آموزیم این است که:

اگر مغز قدیم (تمساح) خود را کنترل نکنیم، این مغز مانع پیشرفت و نوآوری است چرا؟ به خاطر ترس از ورود به دنیای ناشناخته اجازه آغاز کار جدید را نمی دهد. مغز تمساح تا جایی که می تواند نمی گذارد شرایط جدید اتفاق بیافتد: آشنایی با یک دانش جدید، شروع یک زندگی مشترک جدید بعد از طلاق، آغاز یک کسب وکار نوین و کنار گذاشتن شغل بی فایده قبلی باشد. پس اولین کار این است که از طریق مغز انسان منطقی خود با تمساح درون خود وارد گفت و گو شویم و ریسک ها و موانع را شناسایی کنیم و برای تمساح درون خود امنیت ایجاد کنیم. 

فقط ما مغز قدیمی نداریم. بلکه دیگران نیز تمساح وحشی درون دارند. بنابراین باید آن ها را نیز همراه خود کنیم. پیشنهاد ما باید سه بخش داشته باشد: الف) منافع پیشنهاد ما برای طرف مقابل چیست؟ ب) اگر همراه ما نشوند و پیشرفت و نوآوری نداشته باشند دچار چه مخاطراتی می شوند (برای فعال کردن حس تلاش برای بقا) و ج) چه کار می کنیم که ریسک ها کمترین خطر را داشته باشند که (برای غیرفعال کردن حس ترس و ایجاد حس امنیت در تمساح درون طرف مقابل)

خداوند در کتاب آسمانی فرمود برخی آنقدر سقوط می کنند که مانند چهارپایان می شوند و برخی حتی بیشتر از آنان سقوط می کنند. خداوند انسان را با سه مغز آفریده است. حیف است که فقط از گاو احساسی خود و مغز تمساح وحشی خود استفاده کنیم. آن دو مغز مهم هستند اما بدون به کار بردن مغز انسان منطقی، انسانیت ما ناتمام است.

مجتبی لشکربلوکی

X