صفحه ها
دسته
اکونومیست فارسی
پوشاک
مقالات لوازم خانگی
dbooks
homeapp.ir
ENGpartner.com
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 23483
تعداد نوشته ها : 129
تعداد نظرات : 1
Rss
طراح قالب
GraphistThem248

تفاوت شکار کردن با کشاورزی کردن در بازاریابی

خودتان را به جای یک شکارچی تصور کنید.

صبح از خواب بیدار می شوید، سلاح های خود را برمیدارید و رهسپار شکار می‌شوید.

برخی روزها با شکار برمی گردید و خانواده شما از شکار شکم خود را سیر می کند.

برخی روزها با دست خالی برمی گردید (به انگلیسی Empty handed) و خانواده شما گرسنه می ماند.

این فشار را به طور روزانه بر روی دوش خود حس می کنید. گویی همواره در یک نبرد ثابت روزانه گرفتار شده اید.

حال تصور کنید که کشاورز هستید.

گیاهان خود را می کارید و به آن آب و کود می دهید تا برسند و سپس برداشت می کنید. در این مدت، گیاهان خود را پرورش می‌دهید و از آنها نگهداری می کنید.

به تجربه برای من ثابت شده است که اکثر بیزنس ها، شکارچی هستند و کشاورز نیستند.

  • فروشنده های تلفنی بی هدف به تمام شماره ها تماس می گیرند تا بلکه کسی علاقه مند خرید باشد.
  • آنها میزان زیادی پول و زمان صرف می کنند تا مشتری جدید پیدا کنند و به هر نحوی کالای خود را بفروشند.
  • تبلیغات آنها حاکی از ناامیدی است (به انگلیسی Reeks of desperation) چرا که سعی می کنند تخفیف دهند و قیمت خود را تا می توانند پایین بیاورند.
  • آنها زمان زیادی را صرف می کنند تا به زور به مردم بی علاقه به محصول، جنس بفروشند.

بسیاری از بیزنس ها هیچ نظر و ایده ای در مورد هدف پشت مارکتینگ خود ندارند. آنها نام بیزنس خود را به همراه لوگوی زیبا و چند شعار "ما بهترین در بازار هستیم" در تبلیغات خود پرینت می کنند. اگر از آنها بپرسید که هدف تبلیغات شما چیست، بسیاری از آنها می گویند که "فروختن محصولاتمان" یا "شناساندن برندمان". خیلی اشتباه است! احتمالا پول خود را دور می ریزند.

در بازاریابی مستقیم (به انگلیسی Direct Response Marketing) هدف از تبلیغات پیدا کردن افرادی است که به محصول شما علاقه مند هستند، نه اینکه با یک آگهی یک مشتری پیدا کنید. وقتی که لید Lead ها (مشتریان بالقوه) به محصول شما علاقه مندی نشان دادند، شما نام و اطلاعات آنها را در بانک اطلاعاتی بیزنس خود ذخیره می کنید تا بتوانید در آینده برای آنها ارزش آفرینی کنید. رابطه ای بر اساس اعتماد ایجاد کنید.

بعد از این مرحله، فروش به خودی خود اتفاق می افتد. این یک مفهوم عمیق است و نیاز به تکرار و تمرین دارد تا mindset و نگرش شما را تغییر دهد.

چرا از طریق آگهی فروش نکنید؟ ممکن است که برخی افرادی که آگهی شما را می خوانند، آماده خرید باشند، اما بسیاری از افراد هستند که به سرعت برای خرید تصمیم نمیگیرند؛ حتی اگر به محصول شما علاقه مندی کامل داشته باشند.

اگر اطلاعات آنها را در بانک اطلاعاتی خود قرار ندهید، بنابراین آنها را از دست می دهید. آنها ممکن است از یک ماه تا شش ماه طول بکشد که آماده خرید شوند. اما اگر تبلیغ شما یکباره بوده است، بنابراین فرصت خود را به کلی از دست داده اید. اینکه انتظار داشته باشید، مشتری، آگهی شما را از شش ماه پیش به خاطر داشته باشد، بیهوده است.

این نوع بازاریابی مانند کشاورزی است. این مارکتینگ به نوع سرمایه گذاری در آینده است ، چرا که بانک اطلاعاتی شما رفته رفته بزرگ و بزرگ تر می شود. و در نهایت اندازه بیزنس شما و شرکت شما بزرگتر می شود.

اگر می خواهید که فروشنده و بازاریاب موفقی باشید، سعی کنید کشاورزی یاد بگیرید.

این مطلب توسط فاضل احمدزاده نوشته شده است.

هوارد باسکرویل شهید آمریکایی کف خیابونی


هُوارد باسکرویل Howard Baskerville معلم آمریکاییِ مدرسه ای در تبریز بود.  فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا، پرینستون، سال 1907 در تبریز، تاریخ و حقوق بین الملل و مذهب را تدریس می کرد.

ورود او به ایران همزمان شد با دوره‌ استبداد صغیر و زمانی که محمدعلی‌شاه مجلس را به توپ بست. مردم تبریز برای اعاده مشروطیت به پا خاسته و نیروهای طرفدار شاه، اقدام به محاصره تبریز کردند. تلاش می کند تا از سفارت آمریکا و سفرای روس و انگلیس برای تغذیه و داروی مردم کمک بگیرد اما تلاشش بی نتیجه ماند. پس از ناامیدی از دولتهای خارجی، نهایتا از ستارخان اسلحه می گیرد و یکصد و پنجاه جوان مبارز را رهبری می کند تا محاصره تبریز را بشکنند و غذا برای مردم فراهم کنند. 


هوارد باسکرویل، که دوره سربازی را در آمریکا دیده بود، به قول خودش به‌جای «نقل تاریخِ مُردگان»، تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان بیاموزد. او از چند جهت تحت فشار بود: کنسول آمریکا در تبریز، خانواده های بچه ها و همچنین نامزدش.

همسر کنسول آمریکا در تبریز از او خواست که از صف مشروطه‌خواهان جدا شود. او پاسخی داد که در تاریخ ماندگار شد: ضمن پس‌دادن پاسپورتش گفت: «تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست.» همواره تکرار می‌کرد که «نمی‌تواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود می‌جنگند.»

تنها پنج ماه به پایان ماموریتش در ایران باقیمانده بود و میرفت تا با نامزد آمریکائیش جشن ازدواجی در آمریکا برگزار کند. نامزدش «آنا» که دختر مدیر آمریکایی مدرسه بود به اصرار به او می گوید که دست از مبارزه بردارد و همینطور پدر نامزدش به او می گوید به عنوان مدیر تو به تو دستور میدهم که به شغل خودت بپردازی: «تو یک معلمی و نه یک سرباز». هاوارد شهید پاسخ میدهد: «من شاگرد عدالت و سرباز دموکراسی و شرافتم». قرار بود فقط پنج ماه دیگر از ایران برود و به آمریکا برگردد. اما یازده ماه دیگر می ماند، می جنگد و بر اثر گلوله‌ای که به سینه‌اش اصابت می کند کشته می شود.

تحلیل و تجویز راهبردی:

زندگی کوتاه هوارد، دو پیام بلند دارد: «تحلیل از فراز ابرها» و «اقدام در کف خیابان».


«تحلیل از فراز ابرها»: نگاه به انسان و انسانیت فراتر از مرزهای جغرافیایی و عقیدتی. یکی از جملاتی که همیشه مرا آزار می دهد اینست که با تحقیر می گوییم عرب های سوسمارخور و چینی های سوسک خور. و جالب این جاست که هیچ معلم یا روشن اندیشی هم پیدا نمی شود که گوش ما را بکشد و خطای ما را به نقد بکشد و خلاف افکار عمومی بایستد. فعلا عدم مخالفت با افکار عمومی و محبوبیت اجتماعی را به اصلاح گری اجتماعی ترجیح می دهند. من همیشه وقتی با واژه «عرب های سوسمارخور و چینی های سوسک خور» روبرو شده ام در ذهنم با خود مرور کرده ام که مگر کله و پاچه و زبان و چشمی!!! که ما می خوریم خیلی غذای متفاوتی است از آنچه آنان می خورند؟ و البته گاهی آن را به زبان نیز آورده ام؟ شرافت آدم به جغرافیایی که در آن زاده شده یا زندگی می کند نیست. به خاطر بیاوریم سخن شهید جوان آمریکایی را که تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست!!!


اقدام در کف خیابان: یک بار دیگر حقایق زندگی او را مرور کنید: نه ایرانی بود. نه خانواده ایرانی داشت. نه قرار بود در ایران بماند و نه قرار بود با ایران تجارت بلندمدت داشته باشد. او قرار بود چند روز دیگر برای همیشه برگردد به کشورش و با نامزدش آنا زندگی جدیدش را شروع کند. به او چه که عده ای که نه هم وطن او هستند نه هم کیش او و نه هم کار او دچار گرسنگی و بیماری هستند. می توانست از پشت پنجره شاهد ماجرا باشد و سپس البته به عنوان یک متخصص تاریخ، همان ماجرا را برای آمریکاییان نقل کند. اما گفت: «نمی‌تواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند» او تصمیم گرفت که کنشگر باشد و سرباز دموکراسی و شرافت. همه ما باید از خود بپرسیم در مقابل کارتن خوابانی که تا کمر در سطل آشغال خم شده اند می خواهیم از «پشت پنجره» تاسف بخوریم و صرفا شبیه دبیر کل سازمان ملل متحد، ابزار تاسف و نگرانی کنیم یا اینکه می خواهیم بیاییم به خیابان و کنشگر باشیم. دست رفتگری را بگیریم و برایش چای بریزیم؟ حمایت کنیم از یک یتیم نابغه برای آنکه درس بخواند و پناهی باشیم برای زن سرپرست خانواری که در این فضای پر از گرگ بی پناه است.


متاسفانه این روزها، تنگ نظری های عقیدتی و جغرافیایی و بی عملی های روشنفکرانه پشت پنجره ای جامعه ما را آزار می دهد. کافیست از خودمان شروع کنیم از همین امروز گهگاهی از فراز ابرها به دیگران نگاه کنیم و از همین امروز از پشت پنجره ها به کف خیابان برویم. ما آدم های «آسمانیِ کفِ خیابانی» می خواهیم.


مجتبی لشکربلوکی

چشمان کور دولت؟ مقایسه دولت هلند و ایران


چرا این قدر حاشیه نشین، گورخواب، بی خانمان و کارتن خواب در کشور داریم؟ چرا ما با «روسپیگری معیشتی» یعنی روسپیگری با هدف تامین معیشت خانوار روبرو هستیم؟ علی رغم اینکه در کشورمان بیش از ده سازمان عریض و طویل حمایتی و رفاهی داریم و ماهانه میلیاردها تومان صرف امور حمایتی می شود. سازمان بهزیستی، کمیته امداد، سهام عدالت، سازمان هدفمندی یارانه ها، بنیاد برکت، بنیاد شهید و ... نمونه ای از سازمان های حمایتی و رفاهی موجود هستند که گردش مالی آنان سر به فلک می کشد. به عنوان نمونه فقط عدد یارانه در سال برابر است با ۳۰ هزار میلیارد تومان!  چرا این اعداد نجومی نمی تواند منجر به پایان کارتن خوابی و کاهش حاشیه نشینی و روسپی گری معیشتی شود. برای پاسخ به این سوال بگذارید تجربه هلند را با هم بررسی کنیم.

در هلند تمام پرداخت های حمایتی و یارانه ای کاملا متناسب با نیاز و سطح درآمد افراد پرداخت می‌شود. اینگونه نیست گشاده دستانه و با چشمان بسته به همه یارانه داده ‌شود. دولت یک پایگاه اطلاعاتی جامع، شفاف و کامل دارد. تمام اطلاعات که از درگاه های مختلف توسط خودتان یا دیگران وارد می شود، در یک پایگاه اطلاعاتی جامع ثبت می شود که ۶۰۰ ارگان و سازمان دولتی تماماً به این سامانه متصل هستند و حسب نیاز، به برخی اطلاعات آن دسترسی دارند.

هر تغییری که در میزان دارایی، محل سکونت، تعداد فرزندان مهدکودکی، محصل و دانشجو، میزان حقوق، نوع ماشین، میزان اجاره و مالیات و ... بیفتد تمام تغییرات در دسترس ۶۰۰ ارگان دولتی قرار می گیرد. قرارداد اجاره خانه تان را نه فقط خود شما بلکه صاحبخانه و آژانس املاکی نیز موظفند که به دولت اطلاع دهند.


خوب وقتی چنین اطلاعاتی وجود دارد چه اتفاقی در هلند می افتد؟ دولت دو رابطه مالی اصلی با مردم دارد. یکی زمانی که پول می گیرد (مالیات و عوارض) و دیگری زمانی که پول می دهد (یارانه و پرداخت حمایتی)

مالیات و عوارض: وقتی دولت سطح مالی فرد یا خانوار را محاسبه کرد متناسب با وضعیت مالی، از وی مالیات و عوارض می گیرد و بخشودگی زیادی را نیز شامل برخی افراد می کند. در هلند شهروندان موظفند سالیانه ۷۰۰ یورو برای جمع آوری زباله و مالیات فاضلاب پرداخت کنند. ولی شما می توانید درخواست بدهید از این عوارض (مالیات شهری) معاف شوید. چگونه؟ به راحتی! چون شهرداری به اطلاعات شما دسترسی دارد و درخواست شما را راستی آزمایی می کند (وبسایت عیارآنلاین).


یارانه یا پرداخت های حمایتی: دولت هلند تمام کمک هزینه ها و یارانه های خود را منوط می کند به اطلاعاتی که از وضعیت مالی شما دارد. یعنی به خانواده الف ۱۰۰۰ یورو و به خانواده ب ۱۲۰۰ یورو کمک می کند. این است معجزه کشورداری مبتنی بر اطلاعات. آن عدالتی که ما همیشه از آن دم می زنیم، سازوکارش آن است که دولت مبتنی بر یک پایگاه اطلاعاتی جامع تصمیم گیری کند با چشمانی کاملا باز.

تجویز راهبردی:

حالا نظام مالی-اطلاعاتی هلند را مقایسه کنید با طرح های رفاهی-حمایتی که در کشور اجرا می شود. به عنوان مثال در  سهام عدالت به جای آنکه افراد بر اساس میزان تمکن مالی، مشمول سهام عدالت شوند بر اساس صنف انتخاب شدند و خیلی دردناک تر اینکه استادان دانشگاه مشمول سهام عدالت شدند چون اطلاعاتشان در دسترس بود اما کارتن خوابان و هفت میلیون کارگران فصلی_ ساختمانی و خانواده هایشان فراموش شدند!!! در همین هدفمندی یارانه ها شما اگر بوگاتی سه میلیاردی سوار می شدید یا موتور گازی سی هزار تومانی، یارانه هر دو یکی است.

فاجعه دیگری که وجود دارد این است که برخی افراد از تمام سازوکارهای حمایتی استفاده می کنند یعنی هم یارانه می گیرند هم تحت پوشش سازمان های دیگر هستند هم خانه برایشان ساخته شده است و هم سهام عدالت دریافت کرده اند. و عده ای دیگر حتی یارانه هم دریافت نمی کنند.

چه می توان کرد؟ خوشبختانه عده ای جوان باهوش و مدیر لایق در این کشور پایگاه جامع رفاه ایرانیان را ایجاد کرده اند که به بیش از ۵۰ پایگاه اطلاعاتی ملی دسترسی دارد. اکنون دیگر می توان بر اساس اطلاعات موجود با دقت خوبی، یارانه بگیران ثروتمند را حذف کرد. اکنون می توان تمام پرداخت های رفاهی و حمایتی را یکپارچه کرد و منوط کرد به آزمون وسع. هر سازمان و سازوکار حمایتی باید مبتنی بر یک پایگاه اطلاعات جامع و مشترک تصمیم گیری کند. چشمان دولت کور نیست بلکه بسته است. با همین منابع محدودی که دولت دارد اگر بخواهد می تواند پرداخت های حمایتی را به گونه ای انجام دهد که کارتن خوابان و حاشیه نشینان نه دو برابر که صد برابر دیگران پرداخت حمایتی دریافت کنند و ثروتمندان صدها برابر دیگران مالیات بپردازند به شرط آنکه دولت چشمانش را باز کند. ما چیزی از هلند کم نداریم به جز جسارت برای باز کردن چشمان و اعتماد به نظام های اطلاعاتی پیشرفته

مجتبی لشکربلوکی

لاشه سگ زیر بالش ایرانیان


روستایی بود که فقط یک چاه آب داشت. سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر قابل استفاده نبود. روستاییان پیش پیر ده رفتند تا بپرسند که چه باید بکنند؟

پیرمرد با تجربه به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد. روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو ماند. دوباره پیش او برگشتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم فایده ای نداشت. روستاییان بنابر گفته او برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
پیرمرد پرسید: چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را بیرون آوردید؟ روستاییان گفتند: نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!

تحلیل و تجویز راهبردی:

لاشه سگ حکایت اوضاع ماست. خیلی از مسایل حل نمی شوند. بلکه از دولتی به دولت دیگر و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند. هر چقدر هم آب می کشیم باز هم چاه مان بوی متعفن سگ مرده می دهد. یک مورد را با هم مرور کنیم:

مردم یک مساله مشخص دارند. بخشی از پولشان را پس انداز می کنند با انگیزه های مختلف. یکی می خواهد در آینده خانه بخرد و دیگری جهیزیه دخترش را تامین کند و یکی نیز نقشه دارد کسب وکاری برای خودش راه بیاندازد. مردم می خواهند این پولی که پس انداز می کنند، ارزشش حفظ شود و هم اینکه به صورت معقولی افزایش پیدا کند (پنج سال بعد قدرت خرید بیشتری داشته باشند). این خواسته مردم، کاملا معقول و منطقی است. اما مشکل آنجاست که برای این خواسته مشروع و منطقی جواب مناسبی فراهم نشده.
آیا می توانم به شیوه ای اطمینان بخش، در ایران ماهانه یک متر زمین بخرم؟ نه!
آیا می توانم در سهام صد شرکت استارت آپی که ستارگان موفق سال های آینده هستند سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا اگر تشخیص دهم یک صنعت خاص رشد خوبی خواهد داشت می توانم به راحتی روی آن سرمایه گذاری کنم؟ نه!
آیا گزینه های آسانی برای آنکه ریسک خودم را در برابر تغییرات نرخ ارز پوشش دهم وجود دارد؟ نه!
آیا می توانم به جای آنکه در یک صندوق بازنشستگی سرمایه گذاری کنم، در شش صندوق، آتیه ام را تامین کنم؟ نه!

در صورتی که در کشورهایی که بازارهای مالی پیشرفته دارند شما می توانید ماهانه معادل یک متر زمین بخرید! فقط با مراجعه به یک نهاد مالی و یک بار سرمایه گذاری، همزمان سهام دار صد شرکت استارت آپی شوید. اگر با چین تجارت می کنید، می توانید از ابزارهای مالی استفاده کنید که ریسک شما را در برابر تغییرات نرخ یوان پوشش دهد.

فرض کنید که فکر می کنم دلار گران می شود. سه راه دارم: یکی اینکه بروم بازار، دلار بخرم و آنرا بگذارم زیر بالش. دوم اینکه دلار بخرم، آن را در حساب ارزی بانکی بگذارم و سوم اینکه سهام شرکت های با درآمد ارزی بخرم. این سه گزینه تاثیر کاملا متفاوتی بر اقتصاد می گذارند. مقایسه کنید دلاری که زیربالش های ماست و دلاری که در بانک ها می تواند تجمیع شود و تسهیلات ارزی ارایه کند. اما گزینه دوم و سوم در ایران به خوبی کار نمی کند. چرا؟ به این خاطر که مردم به دلیل تجربیات تلخ، در مورد سپرده های ارزی به بانک ها سخت اعتماد می کنند و گزینه سوم نیز محدودیت هایی دارد. بازار سرمایه (بازار خرید و فروش سهام و سایر اوراق بهادار) خوب رشد کرده، اما بعضاً به خاطر ترس و تنگ نظری و مخالفت های جاهلانه، نه تنوع گزینه هایش به میزان مطلوب است و نه آنچنان عمقی دارد که بتواند میزبان حجم نقدینگی 1700 هزار میلیارد تومانی باشد.

مشکل اینجاست که ما گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری پیش روی مردم نگذاشته ایم. لذا مردم مجبورند در صف و در حال هجوم باشند: گاهی برای خرید سیم کارت! گاهی خودرو، زمانی طلا و سکه، گاهی ارز و گاهی هم هجوم برای پس گرفتن پول شان از موسسات مالی اعتباری بی اعتبار! و نباید مردم را ملامت کرد. باید کسانی را ملامت کرد که کار را به اینجا کشاندند.

دقت کنید که منظورم این نیست که فقط نبود گزینه های متنوع و مطلوب سرمایه گذاری، تنها لاشه سگ است. افزایش کنترل نشده نقدینگی، بی اعتقادی به بخش خصوصی، نگاه قیم مابانه به مردم، تخصیص بودجه بسیار ناکارآمد دولتی، عدم تعامل پذیری جهانی و وابستگی دولت به درآمدهای نفتی ... لاشه سگ هایی هستند که تا از چاه بیرون کشیده نشوند، همچنان بوی تعفن ما را آزار خواهد داد.

به گواه تاریخ و شهادت خارجیان، ایرانیان تجارت را خوب می فهمند و خرید و فروش در ذات شان است. اگر بازار خوبی فراهم شود و گزینه های سرمایه گذاری متنوع و متعدد فراهم شود شک ندارم که پول و پس انداز مردم گزینه های خود را پیدا خواهد کرد و چرخ های تولید بهتر خواهد چرخید.

مجتبی لشکربلوکی

زن صیغه ای دوم حسن آقا و جامعه زرد

نشسته بود روبرویم و خیلی شیرین و با ولع داشت در مورد زن صیغه ای دوم حسن آقا صحبت می کرد. حسن آقا زنش مریض شده بود و از پا افتاده بود. مدت ها صبر کرد. البته به فکر ازدواج مجدد نبود. اما یک روز که کرکره مغازه سبزی فروشی اش را می زند بالا دختری وارد مغازه می شود و مقداری نعنا می خواهد. نیم کیلو نعنا همان و اینکه پونه نشست پای سفره عقد حسن آقا همان. پونه نام آن دختر جوان بود.

از سیر تا پیاز ماجرا با ماکزیمم جزییات را دوست داشت برایم تعریف کند. یعنی اگر بهش فرصت می دادم تا رنگ سفره عقد را هم می خواست برای من تعریف کند. صحبتش را که تمام کرد (و به عبارت بهتر صحبتش را قطع کردم). نگاهش افتاد به کتاب های روی میزم. دید دارم کتاب های تاریخی و نشریات اقتصاد سیاسی می خوانم.

گفت خسته نمی شوی این همه می خوانی؟ این ها اسمش رویش هست تاریخ که تمام شده است. حالا اونها هر غلطی کردند، کردند. به ما چه؟ ولشون کن. الان رو بچسب! این سیاست هم که پدر و مادر ندارد. در دو جمله و کمتر از سی ثانیه پرونده دو رشته (تاریخ و اقتصادسیاسی) را در هم پیچید.
 

تحلیل و تجویز راهبردی:

احتمالا همه ما اسم روزنامه نگاری زرد یا مجله زرد (به انگلیسی Tabloid) را شنیده ایم. رسانه زرد به نشریات و خبرنگارانی اطلاق می‌شود که پایشان را از اصول حرفه‌ای و اخلاقی روزنامه نگاری بیرون گذاشته و با تمرکز بر موضوعاتی مانند مسایل اخلاقی، خانوادگی، رسوایی و تهمت‌های جنسی،  با دست آویز کردن موضوعات احساسی و کم عمق به افزایش تیراژ و میزان فروش می پردازند
روزنامه های زرد در همه کشورها هستند. نگرانی آنجاست که ما با جامعه زرد روبرو باشیم. این جامعه زرد است که خطرناک است. جامعه ای که برای داستان های دختر وسطی حسین آقا، پسر شیشه ای حاج خانوم طبقه بالایی و سایز .... فلان سلبریتی وقت بیشتری می گذارد تا بررسی صلاحیت نمایندگان پارلمان و نمایندگان شورای شهر و روستا و بررسی عملکرد آنان در عمل یک جامعه زرد است. جامعه زرد، جامعه ای است که به موضوعات پیش پا افتاده، مسایل بی اهمیت، می پردازند و از مسایل عمیق در می مانند.

چه می توان کرد؟

به نسبت یک قرن پیش، اکنون جامعه  بسیار بسیار با تحصیلات تر شده است. میزان کسانی که تحصیلات تکمیلی دارند به وضوح چندین برابر شده است. اما مشکل آنجاست که با همان نرخ این تحصیلات (مدرک رسمی) به سواد (فهم و درک عمیق) تبدیل نشده است. مشکل آن جاست که من تخصصم تاریخ است و تو تخصص ات علوم سیاسی. تو به زبان تخصصی و در محدوده خاص خودت حرف می زنی و من نه آن را جذاب می یابم و نه آن را می فهمم. من نیز همین.

وظیفه ماست سعی کنیم در هر جمعی که می توانیم و در هر سطحی که می شود، فهم و درک به جامعه تزریق کنیم به زبان ساده و کاربردی در مورد مهم ترین مسایل (و نه مساله نماها و شبه مساله ها). اگر علوم سیاسی خوانده ایم بگوییم که چرا حزب در بلندمدت از نان شب هم واجب تر است. اگر اقتصاد خوانده ایم به زبان ساده توضیح دهیم که وقتی همه ما چه دولتمردان، چه نمایندگان مجلس و چه مردم کوچه و بازار نگاه قلکی به بانک داریم در بلندمدت چه بلایی سر جامعه می آید. اگر جامعه شناسی خوانده ایم در مورد بروز و ظهور یقه طلایی ها صحبت کنیم. اگر حقوق خوانده ایم به مردم در مورد حقوق اساسی شان آگاهی دهیم. اگر تاریخ خوانده ایم تذکر دهیم که دقیقا 5، 10، 50 یا 100 سال پیش همین موضوع پیش آمد، آن موقع واکنش نخبگان و جامعه چنین بود و ما دیگر چنین اشتباهی را تکرار نکنیم. 

اگر این «دانش رسمی فردی» (تحصیلات) را به «فهم عمیق جمعی» تبدیل نکنیم آنگاه از دل همین جامعه شهردار بی سواد، نماینده بی سواد، وزیر بی سواد بر مسند قدرت خواهد نشست. چرا که شهرداران، نمایندگان، وزیران از دل همین جامعه انتخاب می شوند.  از دل همین جامعه ای که زن دوم صیغه ای حسن آقا را بیشتر از دستاوردها، و دلنگرانی های امیرکبیر می شناسد.

شاید به خاطر همین باشد که کسی گفته بود: ما ستم‌ را نشانه‌ گرفته‌ بودیم، ای‌ کاش نخست‌ جهل‌ را نشانه‌می گرفتیم‌. مبارزه با فقر و فساد و تبعیض بدون فهم و سواد، منجر به بازتولید فقر و فساد و تبعیض به شیوه ای جدید خواهد شد.

مجتبی لشکربلوکی

X