صفحه ها
دسته
اکونومیست فارسی
پوشاک
مقالات لوازم خانگی
dbooks
homeapp.ir
ENGpartner.com
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 26942
تعداد نوشته ها : 137
تعداد نظرات : 3
Rss
طراح قالب
GraphistThem248

 فصل پنجم زندگی ما کی آغاز می شود؟


خانم پورتیا نلسون، بازیگر، آهنگساز، و نویسنده آمریکایی شعری کوتاه نوشته که فوق العاده است. انگار زندگی نامه بسیاری از ما را فشرده کرده است. نام شعر کوتاهش این است: زندگی نامه من در پنج فصل.

شعر Portia Nelson به انگلیسی


I walk down the street.
There is a deep hole in the sidewalk.
I fall in.
I am lost... I am helpless.
It isn't my fault.
It takes forever to find a way out.

I walk down the same street.
There is a deep hole in the sidewalk.
I pretend I don't see it.
I fall in again.
I can't believe I am in the same place.
But, it isn't my fault.
It still takes me a long time to get out.

I walk down the same street.
There is a deep hole in the sidewalk.
I see it is there.
I still fall in. It's a habit.
My eyes are open.
I know where I am.
It is my fault. I get out immediately.

walk down the same street.
There is a deep hole in the sidewalk.
I walk around it.

I walk down an
other street

ترجمه فارسی این شعر را در ادامه بخوانید: 


فصل اول
در خیابان قدم می زدم، یک چاه عمیق پیش رویم قرار گرفت. در آن می‌افتم، گم شده‌ام و هیچ کاری از دستم برنمی‌آید
اصلاً تقصیر من نیست، پیداکردن راهی به بیرون، انگار تا ابد طول ‌کشید!

فصل دو
دوباره در طول همان خیابان راه می روم.
یک چاه عمیق پیش روست. وانمود می‌کنم آن را نمی‌بینم
دوباره در آن می‌افتم. باورم نمی‌شود که دوباره همان‌جا هستم!
اما این تقصیر من نیست. بازهم زمان زیادی طول می‌کشد تا بتوانم بیرون بیایم.

فصل سه
در طول همان خیابان قدم می‌زنم. یک چاه عمیق در پیاده‌روست. آن را می‌بینم. باز هم در آن می‌افتم، دیگر عادت کرده‌ام.
چشم‌هایم باز است. می‌دانم کجا هست. تقصیر من است، فورا بیرون می‌آیم.

فصل چهار
دوباره همان خیابان را طی می‌کنم. یک چاه عمیق روبروی من است. آن را دور می‌زنم و از کنارش می گذرم.

فصل پنج
از یک خیابان دیگری می‌روم.

تحلیل و تجویز راهبردی:


این زندگی نامه، بسیار آشناست نه؟! نه تنها در سطح زندگی فردی که در سطح سازمانی و ملی نیز این مسیر آشناست.

در سطح کشورداری:

همه ما می دانیم که شیوه انتخابات مجلس و انتخاب نمایندگان اشتباه است اما هر چهار سال آن را تکرار می کنیم. همه ما می دانیم که فیلترینگ تلگرام نتیجه جز نصب 200 میلیون، وی پی ان (با فرض اینکه 45 میلیون تلگرام نصب فعال داریم و هر کسی هم 4 تا 5 تا وی پی ان روی گوشی اش نصب دارد) نداشت، اما باز هم به فکر فیلترینگ اینستاگرام هستیم. همان خیابان همان چاله!

در سطح سازمانی:

سال هاست که محصولاتمان را به بازار عرضه می کنیم. سال هاست که رقبا به خاطر بسته بندی شیک تر، بازاریابی حرفه ای تر بازار را از ما گرفته اند، اما ما همچنان می گوییم که محصولات ما با کیفیت تر است و مردم باید «کیفیت» را انتخاب کنند و نه تبلیغات را. ما همچنان اصرار داریم که در همان خیابان راه برویم و در همان چاه بیفتیم.

در سطح زندگی شخصی:

ده سال است که در یک سازمان کار می کند. تا حالا ده مدیر آمده اند و رفته اند. به هر ده مدیر گفته که حقش را خورده اند و شایسته ارتقاء است اما تغییر در وضعیت اش ایجاد نشده. ده سال کار تکراری بدون آنکه رشدی در کار باشد. اما همچنان اصرار دارد که در همان خیابان راه برود و در همان چاله بیفتد.

گاهی اوقات تنها شیوه کاهش درد آن است که خیابان مان را عوض کنیم. دست کم خوبی اش این است که اگر در چاه نیز می افتیم، دست کم در یک چاه تکراری نیفتیم. همین امروز، همین ساعت، به نقشه زندگی شخصی/سازمانی/ملی تان نگاه کنید از خود بپرسید خیابان های دیگر کدامند؟ همین امروز فصل پنجم زندگی خود را رقم بزنید.


مجتبی لشکربلوکی

چرا مردم خبرهای پیشرفت کشور را باور نمی کنند؟


هر ساله وقتی نزدیک دهه فجر می شویم، اخبار مربوط به دستاوردها و پیشرفت ها، رسانه ها به ویژه تلویزیون را پر می کند. امسال چون مصادف با چهل سالگی انقلاب نیز هستیم این مساله چندین برابر شده است حتی به گونه ای که بخشی از سوالات برنامه برنده باش (با مجری گری محمدرضا گلزار) نیز در مورد دستاوردهای کشور شده است. اما گوش مردم به این خبرها و گزارش ها بدهکار نیست. چرا مردم باور نمی کنند؟ چرا مردم می گویند این ها دروغ های صدا و سیماست؟

شاید بتوان برای آن چند دلیل برشمرد:

مهاجرت نخبگان و مهاجرت سرمایه (جیب و مغز کشور خالی می شود): مردم پیش خود می گویند که اگر واقعا این دستاوردها جدی است، پس چرا مهاجرت نخبگان و فرار سرمایه از ایران غیرقابل انکار شده است؟ اگر واقعا وضعیت مملکت این قدر رشد کرده است، پس چرا فوج فوج می روند و نمی آیند؟! اگر واقعا این قدر پیشرفت رخ داده چرا ترک ها و گرجی ها و ارمنی ها و اسپانیایی ها به ایران مهاجرت نمی کنند؟

پیشرفت دیگر کشورها: یکی دیگر از دلایلی که مردم خبرهای پیشرفت را باور نمی کنند، پیشرفت دیگر کشورهاست. خاطرم هست سال های دور، تنها دریچه ارتباطی ما جهان بیرون، یک برنامه دیدنی ها بود که جمعه ها پخش می شد و چند سریال خارجی، به واسطه این ها، ما درکی از جهان بیرون پیدا می کردیم. اما اکنون به واسطه دسترسی بی واسطه به رسانه های خارجی و سفرهای خارجی به ویژه به کشورهایی مانند ترکیه، مالزی، سنگاپور، امارات و چین، برداشت این شده است که جهان بسیار پیش رفته است و ما جا مانده ایم.

تلخکامی های سیاسی و اجتماعی: این که ما تولید کننده اول خاورمیانه باشیم کافی نیست. انتظار می رود که در زمینه های سیاسی نیز به سطح بالایی رسیده باشیم. اگر ماجرای سپنتا نیکنام را به خاطر بیاورید، یک نفر که چهار سال نماینده مردم یک شهر بوده. برای بار دوم نیز به او اعتماد می کنند فقط به جرم زرتشتی بودن، عضویتش در شورا معلق شد. خدا را شکر که این ماجرا ختم به خیر شد، ولی با این حال کم نیستند این گونه نگاه های تنگ و محدود. هنوز که هنوز است مساله ورود زنان به ورزشگاه ها حل نشده است. آیا واقعا نمی شود بانوان این سرزمین در ورزشگاه ها حضور پیدا کنند و ما همه متمدنانه برخورد کنیم؟ این تلخ کامی ها باعث می شود که پیشرفت ها کمرنگ و کمرنگ تر شوند.

اختلاف طبقاتی شدید: یکی دیگر از دلایلی که مردم پیشرفت ها را باور نمی کنند، اختلاف طبقاتی شدید است، زن سرپرست خانواری که یک فرزند معتاد دارد و یک فرزند سرطانی و خودش نیز از کار افتاده است و کمک دولت به او به یارانه ۴۵ هزار تومانی و سبد معیشت ۲۰۰هزار تومانی است، چگونه می خواهد پیشرفت ها را باور کند؟

تجویز راهبردی:

مسوولان محترم ممکن است به این جمع بندی برسند که کم تبلیغ شده است! پس باید بیشتر و بیشتر تبلیغ کنیم. اما بهتر است کمی ریشه ای تر به این مساله بنگریم. این جا دیگر شجاعت می خواهد. یک بار دیگر به استراتژی های ۴۰ساله اخیر کشور نگاه کنیم و از خود بپرسیم آیا زمان آن نرسیده است که تغییری در آن ها بدهیم؟ صادقانه به این ۳ سوال پاسخ دهیم

۱- در دهه های اخیر کدام کشور توانسته است در شرایط عدم قطعیت منطقه ای و بین المللی است رشد جدی کند؟ از بین ۱۹۵ کشور دنیا، کدام کشور در فضای عدم اطمینان، به توسعه رسیده است؟

۲- در دهه های اخیر مدام سعی کرده ایم که همه چیز را از دولت بخواهیم، مدرسه، دولت! بیمارستان، دولت! سد، دولت! جاده؛ دولت! مرغ؛ دولت! تخم مرغ؛ دولت! زمان آن نرسیده است که به سازوکار بازار اعتماد کنیم و نترسیم از اینکه بخش خصوصی بزرگ و قدرتمند شود؟

۳- در دهه های اخیر، همواره به خاطر نداشتن اطلاعات از خانوارها، از همه به یکسان حمایت کرده ایم، به همه ۴۵ هزار تومان داده ایم، به همه ۲۰۰ هزار تومان سبد کالایی داده ایم. چرا نباید یارانه سرپرست خانوار از کار افتاده با یارانه یک پزشک متخصص جراح قلب یکی باشد؟ ظلم و ناکارآمدی از این بزرگ تر!

در جاده اشتباه، اگر شما راننده را عوض کنید یا ماشین مدل بالاتر بخرید، یا اینکه به جای بنزین، بنزین سوپر بزنید یا بیشتر گاز بزنید، هیچ کدام، تاکید می کنم هیچ کدام، شما را به مقصد بهتری نخواهد رساند. نمی گویم که تمام مسیری که ما رفته ایم اشتباه بوده است، که قطعا نبوده است. که اگر بود ما به این دستاوردها نمی رسیدیم، اما برای تبدیل این دستاوردها به رفاه و عدالت باید برخی جاده ها را عوض کرد. با اقتصاد دولتی-رانتی، نظام رفاهی_حمایتی کور و فضای عدم اطمینان نسبت به آینده نمی توان پیشرفت کرد؟

مجتبی لشکربلوکی

جمله آشنا برای دختر ایرانی: دختر؛ تو سبزی تو پاک کن


این محتوای ارزشمند از مطالب دکتر لشکر بلوکی گزینش شده است:

بعضی خواستگاران پرمدعا روز خواستگاری همراه خود یک دستمال سبزی پاک‌نکرده می بردند و پیش دختر میگذاشتند! چرا؟

به نوشته مونس‌الدوله در کتابش «خاطرات مونس‌الدوله» باسوادی دختران، یک نکته منفی در ازدواج بود.

چیزی که مهم نبود خط و سواد دختر بود. دختر باسواد عاشق‌پیشه از آب درمی‌آید و شروع می کند به نامه پراکنی های عاشقانه. در مقابل خانه‌داری دختر خیلی مهم بود. بعضی خواستگارهای پرمدعا یک دستمال سبزی پاک‌نکرده همراه خودشان می بردند و پیش دختر می گذاشتند تا سبزی‌ها را پاک کند و از طرز سبزی پاک‌کردن او به میزان کدبانوگری‌اش پی می‌بردند.

برای زن اصلا عیب بود که جز پخت‌وپز و دوخت‌ودوز و زاییدن و بزک‌کردن (آرایش کردن خود) کاری داشته باشد. هر زنی هم که کاری بیرون از خانه داشت، مردم پشت سرش لیچار و حرف و حدیث می گفتند.(شبکه علمی تاریخ نگاران ایران)


در دوران قاجار یعنی حدود سال های  ۱۱۶۴ تا ۱۳۰۴، زنان در جایگاه پایین‌تری نسبت به مردان قرار داشتند. تحقیقی مربوط به سال ۱۸۵۲–۱۸۵۳ از تهران نشان می‌دهد که حداکثر فقط یک درصد زنان صاحب ملک بودند و خیلی کمتر از یک درصد مغازه داشتند. اطلاعات زیادی دردست نیست، اما یک منبع میزان باسوادی زنان را تا سال ۱۳۰۴، ۳٪ می‌آورد. غیر از تنگ نظری های برخی مذهبیون، باور دیگر این بود که زنان نمی‌توانند باسواد شوند و مغز آنان قدرت پذیرش دانش را ندارد. باسوادی زنان ننگ محسوب می‌شد و بسیاری از زنان باسواد، آن را پنهان می‌کردند. مثلاً بعضی از همسران ناصرالدین شاه توانایی خواندن و نوشتن داشتند ولی شاه از این امر اطلاع نداشت.

تحلیل و تجویز راهبردی:

به باور برخی ایران یک «جامعه کوتاه مدت» است. این چه ایرادی دارد؟ اولین ایرادش این است که برنامه ریزی بلندمدت در آن بی معناست.

اما یک ایراد بزرگ دیگر دارد و آن این است که این جامعه همیشه احساس می کند که در «بن بست» است. زمانی که به وضعیت فعلی زندگی خود نگاه می کنیم، می بینیم که سرشار از کاستی و ناکامی است. تلاش می کنیم و به نتیجه نمی رسیم، ناامید می شویم و اولین نتیجه ای که می گیریم: «نه آقا! نمی شود کاری کرد». زود دست از تلاش و مبارزه بر می داریم.

در این گونه موارد بهتر است که به تاریخ مراجعه کنیم. همین مساله تحصیل دختران بیش از صد سال طول کشید که حل شود، ولی حل شد! قرار نیست یک شبه همه چیز حل شود.

فساد، فقر، رانت خواری، عدم شفافیت، قاچاق، بیکاری و دروغ، آموزش و پرورش کهنه، بهداشت و درمان ناکارآمد وجود دارد و کسی آن را کتمان نمی کند  مساله این جاست که چگونه آن ها را در طول زمان (بدون آنکه ناامید شویم) حل کنیم؟

1. خط شکنی پیش آهنگان: پیش آهنگان کسانی هستند که وضعیت موجود را نمی پذیرند و شروع می کنند به قاعده شکنی. دخترانی که تصمیم می گیرند مخفیانه درس بخوانند و پدر و مادرانی که آن ها را پشتیبانی می کنند نمونه پیش آهنگان هستند.

2. تکثیر و شبکه سازی: با یک گل بهار نمی شود، اما رویش یک گل نویدبخش آمدن بهار است. یک گل می شود صد گل و ... پیش آهنگان خط شکنی می کنند و افراد جدیدی امید در دل شان زنده می شود. آن ها نیز به این صف می پیوندند.

3. استفاده از پنجره فرصت: برای آنکه یک تغییر اجتماعی ریشه دار و فراگیر شود، نیازمند پنجره فرصت هستیم. پنجره فرصت یعنی اینکه همزمان سه مولفه در یک زمان به هم برسند. ممکن است که هر کدام از این ها در برهه ای از زمان وجود داشته باشند اما اینکه یک باره کنار هم قرار بگیرند امر دیگری است. این سه مولفه چیست؟  الف) تبدیل شدن موضوع به یک مساله ملی و مهم، ب) وجود راه حل های عملی و ج) آمادگی سیاسی (اراده صاحبان قدرت). خط شکنی پیش آهنگان و شبکه سازی باعث می شود که احتمال وقوع پنجره فرصت افزایش پیدا کند.
هر کدام از ما می توانیم در پیش آهنگی، شبکه سازی یا شکل گیری پنجره فرصت نقش آفرین باشیم.

ما می توانیم شرایط را تغییر دهیم، تجربه تاریخی نشان داده است که می توانیم. هر چند که گاهی اوقات خیلی طول می کشد. اما چاره ای جز جنگیدن و صبوری نداریم. هزاران نفر خون جگر خورده اند تا دنیایی را به ما تحویل دهند که در آن باسوادی دختران عار نباشد، ما چه دنیایی را به بعدی ها تحویل می دهیم. این سخن منتسب به گابریل گارسیا مارکز، فعال سیاسی و برنده جایزه نوبل را بارها و بارها باید بخوانیم: باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی؛ خواه با فرزندی خوب، خواه با باغچه ای سرسبز، خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی، و اینکه بدانی، اگر حتی فقط یک نفر  با بودن تو ساده تر نفس کشیده است، یعنی تو موفق بوده ای...
 

تفاوت شکار کردن با کشاورزی کردن در بازاریابی

خودتان را به جای یک شکارچی تصور کنید.

صبح از خواب بیدار می شوید، سلاح های خود را برمیدارید و رهسپار شکار می‌شوید.

برخی روزها با شکار برمی گردید و خانواده شما از شکار شکم خود را سیر می کند.

برخی روزها با دست خالی برمی گردید (به انگلیسی Empty handed) و خانواده شما گرسنه می ماند.

این فشار را به طور روزانه بر روی دوش خود حس می کنید. گویی همواره در یک نبرد ثابت روزانه گرفتار شده اید.

حال تصور کنید که کشاورز هستید.

گیاهان خود را می کارید و به آن آب و کود می دهید تا برسند و سپس برداشت می کنید. در این مدت، گیاهان خود را پرورش می‌دهید و از آنها نگهداری می کنید.

به تجربه برای من ثابت شده است که اکثر بیزنس ها، شکارچی هستند و کشاورز نیستند.

  • فروشنده های تلفنی بی هدف به تمام شماره ها تماس می گیرند تا بلکه کسی علاقه مند خرید باشد.
  • آنها میزان زیادی پول و زمان صرف می کنند تا مشتری جدید پیدا کنند و به هر نحوی کالای خود را بفروشند.
  • تبلیغات آنها حاکی از ناامیدی است (به انگلیسی Reeks of desperation) چرا که سعی می کنند تخفیف دهند و قیمت خود را تا می توانند پایین بیاورند.
  • آنها زمان زیادی را صرف می کنند تا به زور به مردم بی علاقه به محصول، جنس بفروشند.

بسیاری از بیزنس ها هیچ نظر و ایده ای در مورد هدف پشت مارکتینگ خود ندارند. آنها نام بیزنس خود را به همراه لوگوی زیبا و چند شعار "ما بهترین در بازار هستیم" در تبلیغات خود پرینت می کنند. اگر از آنها بپرسید که هدف تبلیغات شما چیست، بسیاری از آنها می گویند که "فروختن محصولاتمان" یا "شناساندن برندمان". خیلی اشتباه است! احتمالا پول خود را دور می ریزند.

در بازاریابی مستقیم (به انگلیسی Direct Response Marketing) هدف از تبلیغات پیدا کردن افرادی است که به محصول شما علاقه مند هستند، نه اینکه با یک آگهی یک مشتری پیدا کنید. وقتی که لید Lead ها (مشتریان بالقوه) به محصول شما علاقه مندی نشان دادند، شما نام و اطلاعات آنها را در بانک اطلاعاتی بیزنس خود ذخیره می کنید تا بتوانید در آینده برای آنها ارزش آفرینی کنید. رابطه ای بر اساس اعتماد ایجاد کنید.

بعد از این مرحله، فروش به خودی خود اتفاق می افتد. این یک مفهوم عمیق است و نیاز به تکرار و تمرین دارد تا mindset و نگرش شما را تغییر دهد.

چرا از طریق آگهی فروش نکنید؟ ممکن است که برخی افرادی که آگهی شما را می خوانند، آماده خرید باشند، اما بسیاری از افراد هستند که به سرعت برای خرید تصمیم نمیگیرند؛ حتی اگر به محصول شما علاقه مندی کامل داشته باشند.

اگر اطلاعات آنها را در بانک اطلاعاتی خود قرار ندهید، بنابراین آنها را از دست می دهید. آنها ممکن است از یک ماه تا شش ماه طول بکشد که آماده خرید شوند. اما اگر تبلیغ شما یکباره بوده است، بنابراین فرصت خود را به کلی از دست داده اید. اینکه انتظار داشته باشید، مشتری، آگهی شما را از شش ماه پیش به خاطر داشته باشد، بیهوده است.

این نوع بازاریابی مانند کشاورزی است. این مارکتینگ به نوع سرمایه گذاری در آینده است ، چرا که بانک اطلاعاتی شما رفته رفته بزرگ و بزرگ تر می شود. و در نهایت اندازه بیزنس شما و شرکت شما بزرگتر می شود.

اگر می خواهید که فروشنده و بازاریاب موفقی باشید، سعی کنید کشاورزی یاد بگیرید.

این مطلب توسط فاضل احمدزاده نوشته شده است.

هوارد باسکرویل شهید آمریکایی کف خیابونی


هُوارد باسکرویل Howard Baskerville معلم آمریکاییِ مدرسه ای در تبریز بود.  فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا، پرینستون، سال 1907 در تبریز، تاریخ و حقوق بین الملل و مذهب را تدریس می کرد.

ورود او به ایران همزمان شد با دوره‌ استبداد صغیر و زمانی که محمدعلی‌شاه مجلس را به توپ بست. مردم تبریز برای اعاده مشروطیت به پا خاسته و نیروهای طرفدار شاه، اقدام به محاصره تبریز کردند. تلاش می کند تا از سفارت آمریکا و سفرای روس و انگلیس برای تغذیه و داروی مردم کمک بگیرد اما تلاشش بی نتیجه ماند. پس از ناامیدی از دولتهای خارجی، نهایتا از ستارخان اسلحه می گیرد و یکصد و پنجاه جوان مبارز را رهبری می کند تا محاصره تبریز را بشکنند و غذا برای مردم فراهم کنند. 


هوارد باسکرویل، که دوره سربازی را در آمریکا دیده بود، به قول خودش به‌جای «نقل تاریخِ مُردگان»، تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان بیاموزد. او از چند جهت تحت فشار بود: کنسول آمریکا در تبریز، خانواده های بچه ها و همچنین نامزدش.

همسر کنسول آمریکا در تبریز از او خواست که از صف مشروطه‌خواهان جدا شود. او پاسخی داد که در تاریخ ماندگار شد: ضمن پس‌دادن پاسپورتش گفت: «تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست.» همواره تکرار می‌کرد که «نمی‌تواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود می‌جنگند.»

تنها پنج ماه به پایان ماموریتش در ایران باقیمانده بود و میرفت تا با نامزد آمریکائیش جشن ازدواجی در آمریکا برگزار کند. نامزدش «آنا» که دختر مدیر آمریکایی مدرسه بود به اصرار به او می گوید که دست از مبارزه بردارد و همینطور پدر نامزدش به او می گوید به عنوان مدیر تو به تو دستور میدهم که به شغل خودت بپردازی: «تو یک معلمی و نه یک سرباز». هاوارد شهید پاسخ میدهد: «من شاگرد عدالت و سرباز دموکراسی و شرافتم». قرار بود فقط پنج ماه دیگر از ایران برود و به آمریکا برگردد. اما یازده ماه دیگر می ماند، می جنگد و بر اثر گلوله‌ای که به سینه‌اش اصابت می کند کشته می شود.

تحلیل و تجویز راهبردی:

زندگی کوتاه هوارد، دو پیام بلند دارد: «تحلیل از فراز ابرها» و «اقدام در کف خیابان».


«تحلیل از فراز ابرها»: نگاه به انسان و انسانیت فراتر از مرزهای جغرافیایی و عقیدتی. یکی از جملاتی که همیشه مرا آزار می دهد اینست که با تحقیر می گوییم عرب های سوسمارخور و چینی های سوسک خور. و جالب این جاست که هیچ معلم یا روشن اندیشی هم پیدا نمی شود که گوش ما را بکشد و خطای ما را به نقد بکشد و خلاف افکار عمومی بایستد. فعلا عدم مخالفت با افکار عمومی و محبوبیت اجتماعی را به اصلاح گری اجتماعی ترجیح می دهند. من همیشه وقتی با واژه «عرب های سوسمارخور و چینی های سوسک خور» روبرو شده ام در ذهنم با خود مرور کرده ام که مگر کله و پاچه و زبان و چشمی!!! که ما می خوریم خیلی غذای متفاوتی است از آنچه آنان می خورند؟ و البته گاهی آن را به زبان نیز آورده ام؟ شرافت آدم به جغرافیایی که در آن زاده شده یا زندگی می کند نیست. به خاطر بیاوریم سخن شهید جوان آمریکایی را که تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست!!!


اقدام در کف خیابان: یک بار دیگر حقایق زندگی او را مرور کنید: نه ایرانی بود. نه خانواده ایرانی داشت. نه قرار بود در ایران بماند و نه قرار بود با ایران تجارت بلندمدت داشته باشد. او قرار بود چند روز دیگر برای همیشه برگردد به کشورش و با نامزدش آنا زندگی جدیدش را شروع کند. به او چه که عده ای که نه هم وطن او هستند نه هم کیش او و نه هم کار او دچار گرسنگی و بیماری هستند. می توانست از پشت پنجره شاهد ماجرا باشد و سپس البته به عنوان یک متخصص تاریخ، همان ماجرا را برای آمریکاییان نقل کند. اما گفت: «نمی‌تواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند» او تصمیم گرفت که کنشگر باشد و سرباز دموکراسی و شرافت. همه ما باید از خود بپرسیم در مقابل کارتن خوابانی که تا کمر در سطل آشغال خم شده اند می خواهیم از «پشت پنجره» تاسف بخوریم و صرفا شبیه دبیر کل سازمان ملل متحد، ابزار تاسف و نگرانی کنیم یا اینکه می خواهیم بیاییم به خیابان و کنشگر باشیم. دست رفتگری را بگیریم و برایش چای بریزیم؟ حمایت کنیم از یک یتیم نابغه برای آنکه درس بخواند و پناهی باشیم برای زن سرپرست خانواری که در این فضای پر از گرگ بی پناه است.


متاسفانه این روزها، تنگ نظری های عقیدتی و جغرافیایی و بی عملی های روشنفکرانه پشت پنجره ای جامعه ما را آزار می دهد. کافیست از خودمان شروع کنیم از همین امروز گهگاهی از فراز ابرها به دیگران نگاه کنیم و از همین امروز از پشت پنجره ها به کف خیابان برویم. ما آدم های «آسمانیِ کفِ خیابانی» می خواهیم.


مجتبی لشکربلوکی
X